0

سلطان جنگل

 
adel_71
adel_71
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 4296
محل سکونت : بوشهر

سلطان جنگل
جمعه 24 دی 1389  2:16 PM

وقتی پلنگ به روباه حمله کرد روباه فریاد زد:"احمق!تو چطور جراتمی کنی به سلطان جنگل بی احترامی کنی؟!"
پلنگ که حسابی گیج شده بود گفت :"مزخرف نگو.تو کجایت به سلطان جنگل شبیه است؟"
روباه با تندی جواب داد :"تو چطور خبر نداری که من سلطان جنگل هستم ؟همه ی حیوانات به محض دیدن من پا به فرار می گذارند!
اگر باور نداری دنبالم بیا تا با چشم خودت ببینی."
روباه در میان جنگل راه افتاد و پلنگ هم با تعجب دنبال او رفت . پس از مدتی به یک گله آهو رسیدند.آهوها تا چشمشان به پلنگ افتاد که پشت سر روباه ایستاده بود همگی با سرعت باد فرار کردند و پراکنده شدند . بعد از آن با یک دسته از میمون ها برخورد کردند.میمون ها هم با دیدن پلنگ در پشت سر روباه با وحشت پا به فرار گذاشتند و صدای جیغ و فریادشان در جنگل پیچید .
روباه در حالی که به میمون های در حال فرار اشاره می کرد به پلنگ گفت:"باز هم دلیل بیاورم یا همین یکی دو مورد کافی هستند؟ببین بی چاره ها چه جوری از من ترسیده اند!"
پلنگ با حیرت و دودلی گفت :"اگر با چشمان خودم ندیده بودم محال بود باور کنم."
بعد در برابر روباه تعظیم کرد و گفت :"جسارت مرا ببخشید ای سلطان بزرگ!"

*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***

 

      

 

E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com

 

    

وبلاگ من

وبلاگ پارسی بوک

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها