0

بد شانسي يا خوش شانسي؟

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

بد شانسي يا خوش شانسي؟
جمعه 24 دی 1389  1:21 PM

 

در يكي از روزهاي گرم تابستان بود كه من چند تن از دوستانم قرار بود به مسابقات استاني تكواندو برويم. همگي ساعت 6 صبح در مكان مقرر جمع شده بوديم. حدوداً نيم ساعتي بود كه پسر استاد آمد و خبر تغيير زمان مسابقات را اعلام كرد و من با كلي ناراحتي با آن كيف سنگين وسايل به طرف ايستگاه اتوبوس حركت كردم. قرار  بود مسابقات هفته آينده برگزار شود. سوار اتوبوس شدم. صبح جمعه اتوبوس خلوت بود. سرم را روي دستانم گذاشتم پس از مدتي ناگهان صداي راننده اتوبوس را شنيدم كه صدا مي زد آقا پسر نمي خواهي پياده شوي؟ ناگهان به خودم آمدم گويي خواب بودم و با معذرت خواهي از اتوبوس پياده شدم. حدود دو ايستگاهي بايد پياده مي رفتم. پس از نيم ساعت به خانه رسيدم و خبر را به پدرم گفتم. پدرم در حالي كه دستش گلداني بود گفت:

 

-پسرم اشكالي ندارد ان شاءا... مسابقات بعدي.

 

چون هفته آينده من سفري مي رفتم و حدوداً يك هفته سفرمان طول مي كشيد. به سفر رفتم پس از شش، هفت روز آمدم. روز بعد عصر به طرف باشگاه حركت كردم در طول راه اميد را ديدم. بدون هيچ صحبتي از اميد پرسيدم:

 

-اميد مسابقات چه شد؟

 

اميد در حالي كه دستش را براي سلام به طرف من دراز كرده بود گفت:

 

-اولاً سلام ثانياً‌ سفر به خير نه مسابقات برگزار نشده و قراره فردا صبح برگزار شود در دلم شوري بود از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم. آن شب در باشگاه به قدري تمرين كردم كه آخر باشگاه مجال برگشتن به خانه را نداشتم به زور به خانه رسيدم و هنوز سلام عليك نكرده خوابم برد.

 

صبح ساعت شش بود كه از خواب بيدار شدم صبحانه اي كه مادرم حاضر كرده بود خوردم و با آن كيف سنگين از مادرم خداحافظي كردم. زماني به باشگاه رسيدم كه همه دوستانم در آنجا بودند. پس از نيم ساعتي استاد آمد. همگي با اداي احترام به استاد سلام كر ديم. استاد در حالي كه كيفش در دستش بود گفت:

 

-پسران خوبم با توكل به امام زمان تلاش كنيد و تمام تكنيك ها رو در مسابقات اجرا كنيد تا ان شاءا... در مسابقات پيروز شويد.

 

سوار ماشين شديم پس از دقايقي به باشگاه هلال احمر مكان مسابقات رسيديم. به ترتيب از ماشين پياده شديم. لباسها را عوض كرديم لباس سفيد رزم را به تن كرديم. كنار هم در حال تمرين بودم كه بلندگو ورزشگاه به صدا در آمد:

 

-از تمامي عزيزاني كه جهت شركت در مسابقات آماده هستند براي وزن كشي به صف مقابل دفتر ورزشگاه تشريف بياورند.

 

همگي به صف به طرف دفتر حركت كرديم. پس از وزن كشي معلوم شد وزن 42 كيلو بايد مسابقه دهم. به اميد گفتم بيا با هم تمرين كنيم. با موافقت او به طرف سالن حركت كرديم . در حال تمرين بوديم كه استاد آمد. با ناراحتي گفت: مادرم حالش خوب نيست و من بايد به بيمارستان بروم و شما و ابوالفضل (پسر استاد هم سن ما) بايد به ترتيب مسابقات نونهال را كوچ (مربي) بنشينيد.

 

اميد رو به طر ف استاد كرد و گفت: استاد ما هنوز به آن درجه نرسيديم.

 

استاد گفت: لطفاً‌ بپذيريد.

 

استاد خداحافظي كرد و به مسئول مسابقات اسم ما سه نفر را براي مربيگري داد.

 

سه نفري 18 نفر را تقسيم كرديم و هر يك با 6 نفر به تمرين پرداختيم. پس از يك ساعتي اولين مسابقه يكي‌از شاگردان‌اميد به‌زمين رفت وخوشبختانه بازي را 6 به 1 برد.

 

دو بازي بعد بازي محمد يكي از دوستان من بود. با تــوكل به خـــدا و احــترام به

 

داوران وارد زميــن شـد من هم به جايگاه مربيان رفتم در حالي بود كه آن طرف يكي از

 

استادان صاحب نام بود با عذرخواهي روي صندلي نشستم.

 

به محمد گفتم هيچ واهمه اي از حريف نداشته باش.

 

پس از معاينه داور مسابقه را آغاز كرد.

 

-محمد وقتي گفتم حالا عقب بكش و تك برو جلو.

 

تايم اول محمد 2 به1 مسابقه را عقب بود.

 

تايم دوم 4 به 4 مساوي كرد و نوبت تايم سوم ضربه طلايي رسيد.

 

در حالي كه با حوله محمد را باد مي زدم گفتم: محمد عجله نكن حريف بازي بلده تا خواست حمله كند ضربه آخر رو بزن.

 

محمد توانست بازي را با پيروزي از ميدان بيرون بياد.

 

و خودم سه بازي كردم. بازي اول وزنها اشتباه شده بود با وزن 52 كيلو مسابقه دادم كار مشكلي بود ولي با تلاش در بازي پيروز شدم.

 

بازي دوم استراحت خوردم بازي فينال در 3 تايم برنده شدم.

 

بازيها آخر بود كه استاد آمد. و در حالي كه ما با 18 بازيكن اول شده بوديم خوشحال به طرف باشگاه حركت كرديم.

 

آن شب باشگاه تعطيل شد چون همگي خسته بوديم. و بعد از دو سه روز خبر بهبودي حال مادر استاد را شنيديم.

احسان شاد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها