پاسخ به:گفتگو با خدا
یک شنبه 8 اسفند 1389 1:53 PM
نوشته اي از " تاگور"
در روياهايم ديدم كه با خدا گفت و گو ميكنم. خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفت و گو كني ؟ من در پاسخش گفتم : اگر وقت داريد .خدا خنديد و گفت : وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم :چه چيز بشر شما سخت متعجب ميكند؟ خدا پاسخ داد: كودكي شان . اينكه آنها از كودكي شان خسته ميشوند ، عجله دارند كه بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي كنند كه كودك باشند ... اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست ميدهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند. اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش كرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده.
اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گوئي هرگز زندگي نكرده اند. من دوباره پرسيدم به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند ؟ او گفت : بياموزند كه آنه نميتوانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد ، همه كاري كه ميتوانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند ، بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم ام سالها طول ميكشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم. بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها را نياز دارد. بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساسشان را نشان دهند . بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آنرا متفاوت ببينند.
بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند ، بلكه آنها بايد خودشان هم ببخشند. من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفت و گو متشكرم ، آيا چيز ديگري هست كه دمست داريد فرزندانتان بدانند ؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينكه بدانند من اينجا هستم، هميشه .