0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:27 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٠٢
براي چند لحظه چشم هایم را روي هم گذاشتم تا از ته دل از خدا تشکر کنم، به خاطر محمد که
زندگی ام بود و خدا دوباره زندگی ام را به من باز گردانده بود.
محمد فشار خفیفی به انگشت هایم داد و پرسید:
خسته شدي؟!
چشم هایم را باز کردم و نگاهش کردم: نه، داشتم فکر می کردم.
رویش را برگرداند و براي یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد. دوباره دلم نمی خواست فقط بگویم،
دوست داشتم فریاد بزنم که دوستش دارم. رویم را برگرداندم. خورشید داشت غروب می کرد و به
نظر می آمد جاده در انتها به قلب خورشید می رسد. اما غروب دیگر براي من غمگین نبود! به قشنگی
طلوع، شاد بود و زنده! من دوباره زنده شده بودم. فکر کردم، این جاده به کجا می رود؟ انگار مستقیم
تا دل خورشید پیش می رفت و به آسمان وصل می شد.
آرام صدایش زدم: محمد؟!
جونم.
کجا می ریم؟!
رویش را برگرداند، دستم را فشرد و گفت: اون جا که قولش رو خیلی وقت پیش بهت داده بودم.
با خنده اضافه کرد: تا بدونی نامردها قول هاشون یادشون می مونه. فکر کن ببین یادت می آد.
به ذهنم فشار می آوردم ولی چیزي به یادم نمی آمد.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها