پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:27 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٠١
نازك و البته فهمیده و با شعور. نه مهناز حسود و لجوج و سرکش کم عقل. تو تا حالا، ماه حسود و
لجباز دیدي؟!
» : او حرف می زد و من در دریاي عشق بی پایان کلام و وجودش گم می شدم و فکر می کردم
خدایا، دل ها چه زجر احمقانه اي به خود تحمیل می کنند، فقط در اثر یک سوءتفاهم، غروري کاذب
و لجبازي و نفهمی بیهوده. چه بسا قلب هایی که با حسرت زندگی کرده و ناکام از این دنیا رفته اند،
فقط به خاطر یک حماقت یا ترس از حقارت یا نداشتن جسارت ابراز واقعیت یا حفظ غروري
احمقانه. ما هر دو هشت سال قربانی یک اشتباه، یک خامی، یک سوءتفاهم و عدم درك درست شده
بودیم و با حفظ غروري نابجا، افکار خود را، اعمال دیگري دانسته بودیم. و خدایا، اگر تو کمک
نکرده بودي، شاید این کابوس لعنتی، دائمی بود و ما هم جزو همان بیچارگانی بودیم که با زجر
« . زندگی می کنند و با حسرت از این دنیا می روند
فکر می کردم آن هشت سال، خواب وحشتناکی بوده که تمام شده و من هیچ وقت از محمد جدا
نبوده ام.
عشق معجون غریبی است. همان قدر که می تواند کشنده باشد، قادر است اکسیر زندگی هم باشد و
همان قدر که زجر مردان از عشق، نفس بر و خردکننده است خون گرمی که از آن توي رگ هاي
آدم جاري می شود، زندگی دوباره اي است که جوان و پیر نمی شناسد و قلب آدم را، در هر سنی،
ناخودآگاه در برابر خداوندي که خالق عشق است، خاضع می کند و شاکر. خدایی که در چشم به هم
زدنی می تواند بدبختی ها را خوشبختی کند و زندگی ها را زیر و رو.
wWw.98iA.Com