پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:27 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩٩
بود. این که تنها بودي، برام یک نعمت بی نهایت بود و تازه می فهمیدم اگر غیر از این بود و تنها
نبودي چقدر داغون می شدم. ولی از رفتارت سر در نمی آوردم. نمی خواستم بفهمی توي وجود من
چه خبره، نمی خواستم باز اشتباه کنم و تا از تو مطمئن نشدم، تو سر از احوالم در بیاري، ولی تو فقط
فرار می کردي، به من حتی امان نمی دادي بعد از هشت سال بفهمم که تو چه فرقی کردي. مخصوصا اون روز توي ماشین، با اون فریاد هایت و نگاه هاي عصبانی و پر از نفرت، احساس کردم دیگه هیچ
وقت گذشته برنمی گرده. من دنبال چیزي توي وجود تو می گردم که دیگه اصلاً وجود نداره.
تصمیم گرفتم برگردم، مطمئن شدم، اینی که تو حالا هستی رو دیگه نمی تونم دوست داشته باشم.
اون مهنازي که من عاشقش بودم، حالا زنی سرکش و غریبه بود که دیگه نمی شناختم و تصمیم
داشتم هر چه زودتر برم که اون روز ناگهانی مجبور شدم بیام دنبالت. اون وقت بود که دوباره، وقتی
از پشت سر نگاهم بهت افتاد که زانو زده بودي و با بچه مریم حرف می زدي، باز همون حس
سرکش برگشت. وقتی دیدم از این که درد داري کلافه می شم و این حسی است که من به هیچ
کس نتونستم داشته باشم. یا وقتی که سر خاك، حالت بد شده بود، از دیدن اشک هایت، درست مثل
گذشته، کلافه شدم، یا وقتی سحر رو بهت دادم، یک لحظه از فکر این که اون می تونست بچه خود
ما باشه. گذشته با همون شدت برام زنده شد و باز دیدم نمی تونم، قدرت ندارم برم. یا باید مال من
بشی یا ازت متنفر بشم تا تکلیفم با خودم معلوم بشه و بتونم برم. مهناز نمی خوام اذیتت کنم، تمام این
حرف هایی که می زنم فقط براي اینه که دلم می خواد همه چیز رو بدونی تا بفهمی به من هم توي
این چند سال چی گذشته. توي این مدت خیلی سعی کردم به زن دیگه اي علاقه پیدا کنم یا دیگران
به من علاقه پیدا کردن ولی این حس تملک رو نسبت به هیچ کس نتونستم داشته باشم. این حس
wWw.98iA.Com