0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:27 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩٨
بعد از اون موضوع، آقا جون منو تحت فشار گذاشت که سپرده اي را که برام داده پس می گیره و
مخارجم رو تقبل نمی کنه، تنها باري که من توي روي خانواده ام ایستادم، اون بار بود که مجبور شدم
از خانواده ام براي یک مدت ببرم. هیچ می دونی که دقیقاً یک سال منو از درس عقب انداختی؟!
وقتی با اون حال و روز از ایران رفتم تا یک سال مغزم درست کار نمی کرد. توي اون محیط غریب
و خشک و ناآشنا، با اون وضع روحی. یک موقع به خودم اومدم که دیدم اگه تکون نخورم، یک
مریض روحی تمام و کمالم و اون وقت بود که باز کتاب هام و درس نجاتم داد، همون ها که تو
ازش متنفر بودي! بعد کم کم به خودم اومدم، براي انتقام هم شده سعی کردم ازت متنفر باشم. بهت
دروغ نمی گم، حتی سعی کردم عاشق بشم و به یک نفر علاقه پیدا کنم ولی فایده نداشت. من توي
وجود دیگران، دنبال تو می گشتم. براي همین خودم زود سرخورده می شدم و طرف مقابل عاصی می
شد. بعد از دو سه سال، دیدم فایده نداره، نه فراموش می شی نه طرف نفرت. به خودم قبولوندم. خیلی
خوب من ازت رنجیدم، ولی متنفر نیستم. پس تو برایم یک خاطره باش و جایت توي قلبم، و خواستم
برم دنبال زندگیم مثل اکثریت آدم هایی که می بینی و دارن زندگی می کنند. ولی بازم نشد. یک بار
چشم هایم رو بستم و خودمو مجبور کردم و تا آستانه ازدواج هم رفتم، ولی نتونستم. در نهایت دیدم
نمی تونم. با همه زجري که این فکر برام داشت، بالاخره تصمیم گرفتم برگردم تا یکجوري مطمئن
بشم تو ازدواج کردي و از این بند خودمو نجات بدم. ولی اصلا قصد نداشتم سراغ امیر بیام. تصمیمم
این بود که یکجوري دورادور خبردار بشم که، اون طوري شد و امیر اتفاقی ما رو دید و هنوز من
توي هیجان دیدن دوباره امیر بودم که تو اومدي. وقتی دیدمت، مخصوصاً موقعی که اون طوري از
حال رفتی، فهمیدم همه سعی ام براي این که تو رو فراموش کنم و مربوط به گذشته ام باشی بیخود
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها