0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:11 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶۵
شوهرم نبود. اصلا از کجا فهمید؟! شاید خودش هم همین حس را داشت چون چند دقیقه بعد سوار
ماشین شد. ولی من چه حالی بودم، دلم گرم شده بود و حس شیرین این که هنوز گوشه ذهن او جایی
دارم، توي رگهایم جاري بود، خون گرم همان ده سال پیش. از خجالت رویم نشد تشکر کنم و بقیه
راه در سکوت گذشت. سکوتی که حالا برایم شیرین بود و بعد از مدت ها حس می کردم کمی آرام
گرفته ام. بالاخره به خانه امیر رسیدیم و صداي هاي هاي گریه و ضجه هاي ثریا دوباره به زمان حال
برم گرداند و پاهایم را از رفتن نگه داشت.
با نگرانی در حالی که لب هایم را به دندان گرفته بودم، مردد ایستادم و محمد پشت سر من منتظر
ایستاد. صداي جیغ هاي ثریا آن قدر دلخراش بود که بدنم را لرزه اي عصبی گرفته بود و نمی توانستم
قدم بردارم. دلم می خواست از کسی کمک بخواهم. بی اختیار و مستاصل و نگران و با چشم هایی پر
از اشک به سمت محمد برگشتم، کلامی بینمان رد و بدل نشد. فقط چشمم به چشم هایش افتاد که با
همان نگاه هایی که به من آرامش می داد و قدم هایی را محکم می کرد، نگاهم کرد. انگار جان
گرفتم، برگشتم و تند از پله ها بالا رفتم.
چه روز تلخ و سختی بود. تا به آن روز ثریا را این قدر بی تاب و رنجور ندیده بودم. چنان از ته دل
زار می زد و مادرش را صدا می کرد که دلم ریش می شد. آن روز فهمیدیم که ثریا دوباره باردار
است و امیر کلافه و آشفته حال تمام سعی اش را براي آرام کردن ثریا می کرد.
کم کم خانه شلوغ تر شد و بالاخره تصمیم گرفتند، بدون این که به جواد خبر بدهند، همان روز زهرا
خانم را دفن کنند. جواد یک ماه بود که از طرف شرکت به هلند رفته بود. ثریا این قدر بی تابی می
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها