0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:10 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶٢
باید ببخشید مریم خانم، من باید با گل و شیرینی می اومدم. هم ازدواج، هم محل کار، هم این
کوچولو. متاسفانه عجله داشتم ایشاالله فرصت بعدي.
بعد رو به من که هنوز گیج و مبهوت نگاه می کردم، گفت:
می شه یک لیوان آب به من بدي؟!
به سختی از جا بلند شدم. وقتی برگشتم، داشت از اتاق بیرون می آمد و از قیافه مریم فهمیدم، قضیه را،
هر چه که بوده، به او گفته و از قرار معلوم آب بهانه بود. آب را خورد، از مریم خداحافظی کرد و رو
به من گفت:
بیرون منتظرم، فقط عجله کن.
با همه گیجی و بهت زدگی ام از این که هیچ تلاشیبراي رسمی حرف زدن سعی نمی کرد، احساس
رضایت و خوشحالی کردم و سریع رو به مریم کردم که خودش بدون سوال گفت:
مهناز مثل این که مادر ثریا حالش خیلی بد شده، محمد اومده ...
ناخودآگاه گفتم: مرده؟!
سرش را تکان داد و اضافه کرد: امیر گفته شناسنامه ش پیش توست.
واي خدایا، آخر هم نرفتم ملاقات. بی چاره ثریا.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها