0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:10 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶١
کرد و من همان طور که قربان صدقه اش می رفتم، یک لحظه احساس کردم دیگر درد کمرم غیر
قابل تحمل شده. در حالی که مثل پیرزن ها دستم را به کمرم می گرفتم با ناله از جا بلند شدم و فکر
کردم باید مسکن بخورم. دیگر طاقت نداشتم. رویم را برگرداندم و چشمم به محمد افتاد که توي قاب
در ایستاده و به چهار چوب تکیه داده بود. کی آمده بود؟
دیدنش آن قدر ناغافل بود و دور از ذهن و عجیب که مثل آن روز در خانه امیر، مغزم را از کار
انداخته بود و زبانم بند آمده بود.
آرام گفت: سلام.
نتوانستم جواب بدهم. فقط روي مبل، کنار پریا ولو شدم. نزدیک شد، نگاهی به پریا که داشت شیر
می خورد کرد و با لبخند پرسید:
دختر مریمه؟
مثل آدم هاي لال با چشم هاي از تعجب گرد شده، فقط سرم را تکان دادم.
گفت: چقدر قشنگه.
خم شد و دست هایش را بوسید. همین موقع مریم با عجله وارد شد و او هم بدتر از من خشکش زد.
محمد اما، گرم و دوستانه، سلام و احوالپرسی کرد. مریم در حالی که به زور خودش را جمع و جور
می کرد دائم نگاه پرسشگر و متعجبش از من به محمد و برعکس خیره می شد.
محمد گفت:
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها