0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:10 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶٠
معلومه کجایی؟ خوبه دیروز بهت سفارش کردم صبح باید برم وزارت کار.
بعد همان طور که دور می شد، گفت:
غیر از شیر به پریا هیچی نده، اگر هم تب کرد، قطره اش توي کیفه، دیروز واکسن زده، شاید تب
کنه، خداحافظ.
بعد از چند روز، امروز انگار تازه پریا را می دیدم. بغلش کردم، از دیدن آن نگاه معصوم و خنده هاي
قشنگش چه آرامشی به من دست می داد. حواسم به کلی متوجه پریا شد. با همه دردي که داشتم،
همان طور که توي بغلم بود قدم می زدم و برایش لالایی می خواندم تا خوابش ببرد. خوابید و باز مرا
با فکرهاي مزخرفم تنها گذاشت. فکر این که می شد اگر من هم مثل همه آدم ها الان یک زندگی
معمولی داشتم و یک بچه مثل این، که با در آغوش گرفتنش می شد همه غصه هاي عالم را فراموش
کرد؟ فکر این که چند سال است توي برزخ اسیرم و تا کی باید اسیر بمانم، معلوم نیست! و این که
هنوز بعد از هشت سال روح زخم خورده ام قدر راست نکرده و حالا دوباره ...؟!
بالاي سر پریا که مثل فرشته اي کوچولو به خواب رفته بود، نشسته بودم و در دریاي طوفانی فکرهایم
غوطه می خوردم، در حالی که دردي مثل مته توي کمرم و معده ام می پیچید. احساس کردم کمرم
اما تا « واي یادم رفت به مادر تلفن بزنم » . دارد سوراخ می شود. چشمم به ساعت خورد، یازده بود
خواستم بلند شوم، پریا گریه کنان بیدار شد. شیرش را درست کردم و کنارش زانو زدم. موهاي خیس
لااقل تو، توي این دنیا می » عرقش را کنار زدم و پیشانی صاف و سفیدش را بوسیدم و فکر کردم
پریا با آرامش شروع به شیر خوردن «. تونی منو از توي غرقاب فکرهاي درهم و برهم، بیرون بیاري
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها