پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:09 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵٨
ساعت چهار و نیمه، پاشو یک چیزي بخور.
فکر کردم جاي امیر خالی که دوباره جوش بیاورد. پا شدم. خسته و کوفته بودم. انگار تمام رگ و
پی هاي بدنم درد می کرد و اوقاتم آن قدر تلخ و اخم هایم توي هم بود که مادر چیزي نگفت. اما چه
فایده؟ توي سر من انگار هزار تا آدم با هم حرف می زدند، نظر می دادند، محکوم می کردند و تبرئه
می کردند ... غوغایی که در درونم بود غیر قابل تحمل بود.
دو سه روز بعدي مثل مرغ سر کنده جان می کندم و پرپر می زدم، اما بی حاصل. یاد حرف خانم
خدایا، نکند چون من به زور از تو « چیزي زوري از خدا نباید خواست » جون افتادم که می گفت
خواستم برش گردانی، حالا داري چنین مجازاتم می کنی؟!
آن قدر توي سرم غوغا و جنجال بود که دیوانه ام می کرد و از آن جا که با هیچ کس نمی توانستم
حرف بزنم، انگار دردم چندین برابر شده بود. بعضی دردها هست که آدم حتی به صمیمی ترین
کسانش نمی تواند بگوید. من حتی به مریم هم رویم نمی شد اعتراف کنم که هنوز عاشقانه محمد را
دوست دارم و از طرفی تازه می فهمیدم که همان چند سال پیش هم اگر نرفته بود، شاید طاقت از
دست می دادم و براي برگرداندنش دست به هر کاري می زدم.
بعد از آن نه سرکار حواسم جمع می شد نه توي خانه قرار و آرام داشتم، نه شب ها خواب. شب ها تا
صبح درد معده و افکار پریشان و درهم و برهم جانم را به لب می رساند و روزها خسته و کلافه بودم،
نه حوصله کار داشتم نه این که کلمه اي با کسی حرف بزنم، درست مثل برج زهرمار، مدام یک
دستم روي معده ام بود و یکی به سرم و به این ترتیب دو روز گذشت.
wWw.98iA.Com