0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:09 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵۶
امیر کلافه گفت:
پس کی وقت این حرف هاس؟! به مامان می گم چون مقصرن. شما یک امروز خودتون رو جاي من
بگذارین ...
ثریا گفت:
ا ، امیر چرا حرف غیر منطقی می زنی؟ خوب مادر هم اون جا بود. مادر هم ناراحت شد. از آن
گذشته، تو چرا خودتو جاي اون نمی گذاري. تو چه می دونی توي سر اون چی گذشته؟ تازه حالا هم
طوري نشده، خواهش می کنم ...
امیر حرفش را قطع کرد. اما دوباره ثریا با لحنی که هم رنگ خواهش داشت هم بازدارنده بود، گفت:
امیر خواهش کردم. زود باش بریم، دیر شد.
امیر عصبی گفت:
خوبه دیگه، مامان کم بود تو هم اضافه شدي.
بعد در را به هم زد و رفت. ثریا به مادر اصرار کرد که همراهشان برود.
ولی مادر گفت:
مادر جون، من دیروز آمدم. از قول من هم سلام برسون. ایشاالله فردا با مهناز می آم. چند روزه می
خواد بیاد بیمارستان نمی شه، برین به سلامت.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها