0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:09 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵۵
ثریا براي این که غائله را ختم کند، گفت: سحر کو؟ بریم دیر شد.
پایین پیش محمده.
محمد؟! پس محمد همراهشان آمده بود؟ الان آن پایین دم در است؟! چقدر دلم می خواست بلند شوم
و از پنجره پایین را ببینم، ولی می ترسیدم از صداي تخت بفهمند که بیدارم.
دوباره با حرف هاي امیر که نمی دانم حس می کرد من بیدارم، یا با صداي بلند می گفت که بیدار
شوم، حواسم متوجه حرف هاي او شد.
مادر جون، هی نگین با مردم خوب رفتار می کنه، به خدا اگه ناصر و مریم نبودن، این با این خلق و
خویش نمی تونست اون مهد رو هم بچرخونه. من بچه که نیستم، اسمش اینه، ایشون مدیر اون جان
ولی اصل قضیه گردن ناصر و مریم است. خوب آخه تا کی این هر کاري دلش می خواد بکنه و
دیگران جورش را بکشند؟! بالاخره باید درست زندگی کردن رو یاد بگیره یا نه؟!
یک لحظه فکر کردم، همچو بیراه هم نمی گوید. واقعا اگر ناصر و راهنمایی ها و تلاشش نبود و
پشتکار و زحمت هاي مریم، من اصلا از عهده برنمی آمدم. ولی من کی فکر کردم همه نوکر
بابامند؟! چرا امیر این طور در موردم قضاوت می کرد؟!
ثریا گفت:
امیر جان، الان چه وقته این حرف هاس؟ از اون گذشته این ها که مربوط به مادر نمی شه. تو بعد با
خود مهناز حرف بزن.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها