پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:08 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵٢
هاج و واج مانده بود و با چشم هایی که از غضب به سرخی می زد، گفت: من از جون تو چی می
خوام؟ من تو رو خرد کردم؟! تو رو خدا بس کن، نگذار فکر کنم هنوز عقلت نمی رسه.
بعد با زهرخندي تلخ اضافه کرد: در تعجبم براي فراموش کردن اون تجربه تلخ چطور تا حالا ازدواج
نکردین؟! اگه ....
نتوانستم طاقت بیاورم، حرفش را بریدم. احساس کردم مسخره ام می کند. مخصوصا با حرف آخرش
کاملا از کوره در رفتم. با همه توانم فریاد زدم. فریاد زدم تا اشک هایم را کنار بزنم.
داري اعتراف می کنی که فکر می کردي عقلم نمی رسه آره؟! اشتباه می کنی. هم اون موقع عقلم می
رسید، هم حالا. خیلی خوب هم عقلم می رسه، این قدر که از همه مردها نفرت داشته باشم. این قدر
که بفهمم مردها فقط اسمی از مرد دارن، یک مشت نامردن که فقط، فقط حرف می زنن، دروغ می
گن، بهت قول می دن و بعد زیر قولشون می زنن. این قدر عقلم می رسه که از تو، از گذشته ام و از
هرچی مرده متنفر باشم.
در ماشین را باز کردم و پیاده شدم و سوار اولین ماشینی که می گذشت شدم، در حالی که او مبهوت،
سرجایش خشکش زده بود و به من خیره مانده بود. اشک هایم سرازیر شده بود که از راننده که با
تعجب از توي آینه نگاهم می کرد، خجالت می کشیدم. خدایا، چه کار کرده بودم؟ براي این که مرا
پس نزده باشد، براي این که دوباره تحقیر نشوم، براي این که می ترسیدم دوباره خفیفم کند، تمام
خشمم را از بی اعتنایی اش و تمام رنجی که این چند سال کشیده بودم، توي صورتش کوبیده بودم و
درد می کشیدم. خیلی سخت است که آدم با دست خود قلبش را به لجن بکشد و دور بیندازد، فقط
wWw.98iA.Com