پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:08 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵١
با حرص گفتم: ولی من با شما کاري ندارم.
از کنارش که در ماشین را باز کرده بود، گذشتم.
آستین لباسم را گرفت، نه با ملایمت، با عصبانیت مرا به طرف عقب کشید: گفتم باهات کار دارم،
سوار شو، می تونی بفهمی یا نه؟!
باور نمی کردم، اهانت از این بیش تر؟ این همان محمد آرام بود؟ اصلاً چه حقی داشت با من این
طور رفتار کند؟ من را به هیچ می گرفت، آخر به چه حقی؟! خواستم چیزي بگویم، ولی تقریبا به
زور مرا سوار ماشین کرد و در را بست.
دوباره احساس آن روزي که توي گوشم زده بود، پیدا کردم. احساس خفیف شدن، احساس خواري و
شکستگی و هیچ شدن. آن موقع مستحق این رفتار بودم، ولی حالا چه؟!
بغض گلویم را گرفت، بغضی که ثمره هشت سال رنج و عذاب شبانه روزي بود. بغضی که هشت
سال قورت داده بودم و حالا با این رفتارش باعث می شد که خفه ام کند. صدایم به فریاد بلند شد و
خودم هم نفهمیدم چه شد که عقده هشت ساله ام را با کینه و غیظ و نفرت بیرون ریختم.
چی کار داري؟ از جون من دیگه چی می خواي؟ بعد از این چند سال اومدي که دوباره منو خرد و له
کنی و بري؟ که به دیگران چی رو بفهمونی؟ خیال می کنی نمی دونم براي چی دوباره خواستی با
امیر این ها رابطه برقرار کنی؟!
wWw.98iA.Com