پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:26 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶۵
باشم. وقتی بیدار شدم، نبود. مادر گفت رفته خانه خودشان. من آن قدر از دستش ناراحت بودم که
براي اولین بار فکر کردم، کاش شب برنگردد، ولی برگشت. بعد از شام و تقریبا دیر وقت همان
شب بود که براي اولین بار مادر با من صحبت کرد و از فراز و نشیب هاي زندگی گفت و این که
بگو و مگو بین همه هست، منتها آدم نباید گره را با دست خودش کور کند و زن باید آرام و با
گذشت باشد و ....
مادر بی آن که چیزي گفته باشم صحبت می کرد و من که فهمیده بودم امیر قضیه را براي مادر
گفته، انگار پیش مادر هم، خجالت می کشیدم و از امیر لجم می گرفت. مادر سعی داشت با کوچک
کردن قضیه مرا آرام کند، در صورتی که درست برعکس توي ذهن من موضوع بزرگ تر می شد و
خودم را در چشم آدم هاي بیش تري حقیر می دیدم.
مادر گفت: قدر این چند روز را بدونین، دیگه چیزي نمانده برین سر زندگیتون، اون وقت دلتون به
حال این روزها می سوزه.
بی چاره، نه مادر خبر داشت، نه من، که این چند روز باقی مانده، پایان زندگی روزگار نامزدي نیست،
بلکه پایان همه چیز، لااقل براي من است.
به هر حال خشم من فرکش نکرد و آن شب براي دومین بار بود که جایم را موقع خواب جدا کردم و
این دفعه دیگر او، نه حرفی زد و نه عکس العملی نشان داد. نمی دانم خسته شده بود یا او هم راه
لجبازي را پیش گرفته بود. هر چه بود رفتارش اوضاع را وخیم تر کرد.
________________________________________________________________________________
صفحھ ٢۶۶
در همان اوضاع و احوال ، آخرین امتحانات و کنکور را دادم و سالگرد خانم جون رسید و محترم
خانم، خوشحال گفت که بعد از سالگرد باید هر چه زودتر به فکر عروسی باشیم. در همین گیر و دار
کار ویزاي محمد براي رفتن به آلمان هم درست شد. آن روزرها به نظرم می آمد، هر چه من براي
عروسی مشتاقم، محمد عجله ندارد و این باز بر سردي رابطه ما و لجبازي من اضافه می کرد.
wWw.98iA.Com