0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:26 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶۴
خواست بر سر ثریا که سعی داشت کمکم کند فریاد بزنم که محمد دولا شد و دستم را گرفت.
نتوانستم جلوي خود را بگیرم و با خشم دستم را از دستش بیرون کشیدم و از جا بلند شدم. بدون این
که سرم را بلند کنم، کنارش زدم و خواستم از کنار امیر و جواد بگذرم که ایستاده بودند و ما را تماشا
می کردند.
امیر، بدون حرف بازویم را گرفت و توي پایین رفتن کمکم کرد. سکوت سنگینی که برقرار شده
بود نشان می داد همه ناراحتند و این بار حتی امیر هم دیگر حوصله شوخی نداشت. این اولین بگو و
مگو و درگیري واضح ما جلوي دیگران بود. امیر سر سنگینی ما را دیده بود، ولی پرخاش هیچ
کداممان را، آن هم جلوي دیگران، نه. معلوم بود که او هم خیلی ناراحت است.
در بقیه راه، دیگر کلمه اي حرف از دهن من در نیامد. هر چه امیر و جواد و ثریا سعی کردند جو را
به حالت عادي برگردانند، من که غرورم سخت جریحه دار شده بود، فقط ساکت و صامت نگاه می
کردم و سعی می کردم دیگر حتی نگاهم هم به محمد نیفتد. البته ناگفته نماند که او هم هیچ سعی و
تلاشی براي حرف زدن با من نکرد.
توي مسیر برگشت امیر کنارم آمد و سعی کرد با من حرف بزند. نتوانستم جواب بدهم یا حرفی بزنم.
بغضی سنگینی از غصه و خشم روي سینه ام سنگینی می کرد، جلوي ثریا احساس حقارت می کردم و
نمی توانستم محمد را ببخشم.
وقتی به خانه رسیدیم سرم از درد داشت می ترکید و معده ام از سوزش بی چاره ام کرده بود، ولی با
این حال، بدون این که غذا بخورم، پایین توي اتاق مادرم خوابیدم. دلم نمی خواست با محمد تنها
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها