پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:26 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶٣
سمت راست ما، راهی باریک و سراشیبی بود که کنار چشمه اي با صفا می رسید. صرفنظر از راه
سخت پایین رفتن، جاي خیلی قشنگ و دنج و آرامی بود. همه قبول کردند. ثریا جلوتر از همه رفت،
به دنبالش جواد و بعد من.
محمد گفت: صبر کن اول من برم، دستتو بده به من، می خوري زمین.
من که هنوز هم، اعصابم از فکرهاي چند دقیقه پیش خرد بود و هم به این دلیل که ثریا خودش تنها
و جلوتر از همه می رفت و نمی خواستم کم تر از او باشم، با لج گفتم: خودم می تونم برم و سرازیر
شدم، ولی از پیچ اول یکدفعه شیب راه تند شد و قدم هاي من هم تند. نتوانستم خود را کنترل کنم،
انگار اختیار پاهایم دست خودم نبود و کسی از پشت سرهم هولم می داد. به سمت پایین کشیده می
شدم و سرعتم بیش تر و بیش تر می شد و نمی دانستم باید چه کار کنم؟ وحشتزده بودم و وقتی در
یک لحظه احساس کردم اگر نخواهم به جواد برخورد کنم از راه به پایین پرت می شوم، بی اختیار
فریادي از وحشت کشیدم. جواد که با جیغ من و فریاد محمد به موقع به عقب برگشته بود، در حالی
که براي نگه داشتن من خودش هم زمین خورد، توانست نگهم دارد. البته چنان محکم زمین خوردم
که کف دست هایم از فرو رفتن سنگ ریزه هایی که با شدت توي دستم فرو رفت، پر از خون شد.
ولی فریاد خشمگین محمد که تا آن روز هیچ وقت جلوي دیگران و مخصوصا ثریا و جواد با من آن
طور رفتار و پرخاش نکرده بود بیش از درد و ترس حالم را خراب کرد و باعث خجالتم شد.
حس می کردم نمی توانم جلوي گریه ام را بگیرم و بغض گلویم را به سختی می فشرد. سرم را به در
آوردن سنگ ریزه هایی که کف دست هایم فرو رفته بود گرم کردم تا اشکم سرازیر نشود. دلم می
wWw.98iA.Com