0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:25 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶٢
کرد. بالاخره یکی باید به آدم چیزهایی رو که نمی فهمه بگه. ثریا هم به اون گفت، خدا رو چه
دیدي شاید مغزش تکون خورد.
با حرف امیر که مثل همیشه به شوخی و خندان گفت اوس جواد نکنه از این که جیگر خواهرت از
ماها بیش تره، حالت گرفته س، هان؟!
هر سه به خنده زدند، غیر از من. جواد داشت به امیر که همیشه به او و محمد اوستا می گفت،
اعتراض می کرد. امیر همیشه به جواد و محمد که در رشته الکترونیک درس می خواندند، می گفت
– حالا خدا وکیلی، برق کاري هم شد رشته؟ گیریم که حالا لیسانس هم گرفتین، اون وقت تازه می
شین جواد برق کار و محمد برق کار و بعد هم اگه خودتون رو بکشین و بشین فوق لیسانس تازه می
شین اوستا جواد و اوستا محمد! رشته یعنی رشته من، حسابداري.
آن ها سرگرم بحث و شوخی سر این موضوع بودند و من، از شما چه پنهان، غرق حسادت نسبت به
ثریا. حرص می خوردم از این که چرا هر کاري می کرد به چشم دیگران و محمد این قدر پسندیده و
درست بود و لجم در می آمد از این که او به چیزهایی فکر می کرد و در موردش اظهار نظر می کرد
که من هیچ به آن ها توجه نداشتم و از بخت بد بیش تر آن چیزها و حرف ها و کارها در نهایت با
افکار محمد جور در می آمد و تحسین او را به دنبال داشت. ثریا غرق در فکر جلوتر از همه می رفت
و من با فکري مغشوش همرا محمد و بقیه که می گفتند و می خندیدند، پیش می رفتم که ثریا رویش
را برگرداند و پرسید:
بریم پایین، نزدیک چشمه بشینیم؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها