پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:25 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵٩
کارگرها ادعاي حق بیمه کرده اند که با احتساب سال هاي کارکردشان مبلغ قابل توجهی می شد. بعد
با لحنی پر از تحقیر و کینه گفت:
غضنفر رو یادته؟!
امیر گفت: دربون کارخونه دیگه.
آ ، بارك الله، مرتیکه موهاش توي کارخونه ما سفید شده حالا پسر بی همه چیزش سر بلند کرده و
دو تا لنگه خودش رو هم راه انداخته که باید ماها رو بیمه کنین، و گرنه شکایت می کنیم. پسره
پررو وایستاده که بابام رو هم بیمه کنین. حق بیمه این چند ساله رو هم بدین، تازه، آقام وام عروسی
هم می خواد. بگو مرتیکه، تو یک عمر زیر سایه باباي من بودي، سقف بالاي سرتون و توله هایی که
بابات پشت سر هم پس انداخته، توي همین کارخونه ما بوده، حالا باید توي روي باباي من وایسی؟!
بري چهار تا از خودت بدتر رو هم بکنی واسه ما شاخ؟! دیروز جان امیر، کم مانده بود بزنم لهش
کنم. به خودشون هم گفتم از شما بابا دربون، ننه رختشور بهتر از این توله درست نمی شه.
با این حرفش انگار نفس امیر بند آمد و رنگش مثل گچ سفید شد، در حالی که محمد و جواد مثل لبو
قرمز شدند. ولی من خوب به یاد دارم در کمال شرمندگی یک لحظه چه لذت حیوانی از این حرف
بردم. چون فکر کردم، ثریا خرد شد، که تا همین چند لحظه پیش داشت با محمد در مورد غناي
ادبیات کلاسیک بحث می کرد و داد سخن می داد و از آن حرف هاي قلنبه سلنبه می زد که لج مرا
در می آورد. شاید تمام این حالات سی ثانیه هم طول نکشید. که برخلاف انتظار من و شاید همه، ثریا
با آرامش سر بلندي کرد و پرسید:
wWw.98iA.Com