پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:25 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵٨
فصل بیستم و هفتم
یکی از آخرین جمعه هایی که به کوه رفتیم، وقتی به قهوه خانه رسیدیم، هیچ کدام از تخت ها خالی
نبود. در فکر بودیم که برویم یا بمانیم که کسی امیر را صدا زد. پسر یکی از همکارهاي پدرم حاج
آقا جعفري بود که کارخانه بلورسازي داشت، پسري حدود بیست و سه چهار ساله با قدي متوسط و
هیکلی درشت و چاق.
با دو نفر از دوست هایش روي تختی نشسته بودند و هر طوري بود به ما هم براي نشستن جا دادند.
امیر با خنده پرسید:
محمد رضا چی شده اومدي کوه؟ می خواي واسه عروسی لاغر بشی، مردم نگن داماد تپل بود؟!
محمد رضا در حالی که لقمه بزرگی که لپش را به شکلی مسخره پر کرده بود، هنوز توي دهانش
بود، گفت: کدوم عروسی؟!
امیر با حیرت گفت: ا ، چی شد، مگه عروسی به هم خورده؟! خود حاج آقا یکی دو هفته پیش گفتن
همین روزها کارت برامون می آرن، نکنه عروس عقلش رسیده و فرار کرده؟!
محمد رضا خندان گفت: بی چاره، عروس دنیا رو بگرده، داماد مثل من پیدا نمی کنه. عقلش وقتی
رسید که قبول کرد زن من بشه. حرف عروس نیست که. از دست این پدر...
حرفش را خورد و با عصبانیت نانی را که برداشته بود، دوباره گذاشت توي سینی و در جواب سوال
دوباره امیر توضیح داد که عروسی مدتی عقب افتاده، چون به تحریک یکی دو نفر از کارگرها بقیه
wWw.98iA.Com