0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:25 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵٧
و یکدندگی را با غرور عوضی می گرفتم، فکر می کردم در میان گذاشتن افکارم به منزله اعتراف به
نادانی ام است و گفتن آنچه آزارم می دهد، نشاندهنده حقارتم است، و بیش تر از آن می ترسیدم که
ثریا را که تلاش و تکاپو و اعتماد به نفسش مورد تحسین دیگران بود، در ذهن محمد به نوعی بزرگ
کنم و خودم را کوچک و ناچیز.
این بود که در نهایت مثل آدم هایی که راه عاقلانه و منطقی را نمی شناسند، باز در دوري باطل سر
جاي اول برمی گشتم، یعنی می رفتم سراغ همان کاري که بلد بودم، لجبازي و بی اعتنایی و تحقیر
دیگران! کار از آن جا مشکل تر شد که محمد آرام آرام بی تفاوت و حساسیت همیشگی را از دست
داد. هر چه من در رفتارم پافشاري می کردم محمد هم بی اعتنا تر می شد و من به جاي این که روشم
را عوض کنم، مدام اشتباه بود که پشت اشتباه مرتکب می شدم.
وقتی از من نمی خواست همراهش بروم، بر آشفته می شدم و وقتی می رفتم باز دردسر بود و
آشفتگی و این بود که ماه هاي آخر، تقریبا همیشه قهر بودیم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها