پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:25 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵۶
جاي خالی اش هنوز هم با شدت روز اول خودش را به رخ می کشید. در خیال با خانم جون درد دل
می کردم و دلسوزي و همدردي فرضی او را مجسم می کردم و به خودم دلداري می دادم، در حالی
که شاید اگر خانم جون بود، اولین مخالف صد در صد رفتارهایم بود. بعدها همیشه فکر می کردم،
شاید اگر خانم جون زنده بود، کار من و محمد به جدایی نمی کشید، ولی خوب این هم مثل تمام
اگرهاي دنیا اتفاق نیفتاده بود!
خواسته من از زندگی و دنیا همان بود که تا آن موقع شناخته بودم:
یک محیط آشنا و مانوس و بسته و محدود. زندگی برایم آن خانه امن بود و آرامش آدم هاي آشنا و
روالی عادي و معمولی که تا آن سن داشتم. در تصورم، نهایت آرزویم خانه اي بود که با محمد تنها و
خوشبخت در آن زندگی کنیم، او مثل تمام مردهایی که دیده بودم، مثل پدرم و پدرش، به کارهایش
برسد و من به زندگی ام، و با خانواده هایمان هم در ارتباط باشیم. می خواستم من زن خانه کوچک و
قشنگی که در ذهنم ساخته و پرداخته بودم باشم و او، مرد آن خانه. در دنیاي ذهن من رفت و آمد و
شلوغی و تکاپو و ناشناخته ها جایی نداشتند و از این که دنیایم را به ظاهر از دست رفته می دیدم
وحشتزده و در عذاب بودم و نمی دانستم با این افکار بسته و محدود دارم دستی دستی خودم را جزو
آن آدم هاي بدبختی می کنم که به خاطر هیچ و پوچ بدبخت می شوند.
شاید، اگر آن روزها تمام آنچه توي فکرم می گذشت، راحت به محمد می گفتم، اگر به جاي
زورآزمایی و لجبازي، آنچه را آزارم می داد، رو راست بیان می کردم و راه مسالمت و درك و
همفکري را انتخاب می کردم، مسیر زندگی ام به کلی عوض می شد. من به اشتباه حماقت و لجبازي
wWw.98iA.Com