پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:24 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵۵
چون سال ها وقت لازم بود که بفهمم آدمیزاد چه معجون عجیب و غریبی است که براي اثبات
حقانیت افکار خودش، حاضر است همه عالم را زیر سوال ببرد، نفی و انکار کند، الا خودش.
در نتیجه به این حقیقت مهم هم پی نبردم که آدم هاي حقیر، افکار پوسیده و بی ارزش و اعتقادات
موهوم و بی پایه و اساس همیشه از مواجهه و مقایسه و مباحثه فراري و عاصی اند و این خود دلیل
مهم و محکم بی ارزش بودن آن هاست. منتها افسوس و صد افسوس که این چیزها را وقتی فهمیدم
که تنها بر رنج و اندوه و ندامتم اضافه می کرد و بس.
کم کم با این که از شدت علاقه و کششم به محمد حتی ذره اي کاسته نشده بود، ولی رابطه مان زمین
تا آسمان با گذشته فرق کرده بود. می شد گفت، تنها توجه صد در صد محمد به درس هایم مثل
سابق بود ولی فاصله ما مدام بیش تر و بیش تر می شد. در این میان، فقط به نزدیک شدن تاریخ
عروسی امیدوار بودم. با آن که تصمیم مصرانه محمد براي رفتن در دلم وحشتی گنگ ایجاد می کرد،
اما امیدوار بودم که در فاصله عروسی و آماده شدن کارهایمان براي رفتن شاید بتوانم منصرفش کنم.
بیش ترین چیزي که آن روزها فکرم را مشغول می کرد، وجود ثریا و جواد و کوه و جلسه رفتن
هاي آن ها بود و تکاپو براي کم کردن شر آن ها از سر زندگی ام.
وقت هایی که دلم خیلی می گرفت، آرزو می کردم خانم جون بود و به اتاقش پناه می بردم و از او
راهنمایی می خواستم. یاد خانم جون اشکم را جاري می کرد و دلم را بی تاب. چقدر دلم براي آن
وجود سرشار از مهر و عاطفه عاقل و ناصح تنگ شده بود.
wWw.98iA.Com