0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:24 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵۴
به هر حال من می رم، میل خودته.
خوب، معلوم بود که علاوه بر جمعه ها، اخم و تخم هاي سه شنبه ها هم اضافه شد. چون باز تیرم به
سنگ خورده بود، محمد بودن با آن ها را ترجیح داده بود و این براي من زجري غیرقابل تحمل بود.
چون آن روزها نمی دانستم که همه ارزش عشق به دوام و بقا و پایداري آن در تمام فراز و نشیب ها،
رقابت ها و همراهی با جمع هاست. کسی که معشوقش را محدود و دربند و اسیر می خواهد، طلایی
را در اختیار دارد که عیارش شک دارد. محک عشق همان دوام و بقاي آن در تماس با تمام هستی و
جریان زندگی است.
ولی آن روزها من دوام عشقم را مستلزم محدودیت می دانستم، مستلزم ندیدن، نشنیدن، نرفتن و
ندانستن محمد، از هر آنچه تازگی بود. از شنیدن و دیدن فراري و بیزار بودم و حالا می فهمم که
ناخودآگاه در استحقاق خودم شک داشتم.
نمی دانستم همه آدم هایی که از تحول و تازگی و حرف هاي جدید و دنیاهاي تازه می ترسند به
نوعی از برملا شدن ضعف هاي خودشان در هراسند. این را هم نمی دانستم که ذهن براي اعتراف
نکردن به این حقایق، بهانه هاي جورواجور و اسم هاي مختلف می تراشد. یا منکر ارزش چیزهاي
تازه می شود و به کل نفی شان می کند یا به مسخره و استهزا پناه می برد و اسم هر چیزي را که غیر
از باور خودش است بیهوده گویی و حماقت می گذارد و یا.... و این تمام آن کارهایی بود که من
می کردم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها