پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:24 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵٣
بابا، دادگاه حمایت خانواده رو تعطیل کنین، ببینین جواد چی می گه!
همان روز بود که جواد پیشنهاد کرد همه با هم به جلسه تفسیر شعري برویم که می گفت با معرفی
دوستانش رفته است و سه شنبه ها بعدازظهر تشکیل می شود. جواد با شوق و ذوق تعریف می کرد.
اسمش تفسیر شعره، ولی یک موقع می بینی، استاد در مورد یک بیت شعر اون قدر حرف و مثال هاي
جالب از عرفان و معرفت و ادبیات و همه چیز و همه جا می زنه که ماتت می بره.
همه با میل و رغبت قبول کردند، جز من. چون سه شنبه تنها روزي بود که محمد بعدازظهرها وقت
آزاد داشت.
ولی محمد فوري گفت: چه روز خوبی هم هست. من و مهنازم می آییم.
از آن روز به بعد علاوه بر جمعه ها، عذاب سه شنبه ها هم بر عزاهاي من اضافه شد. با یکی دو جلسه
رفتن، برخلاف انتظارم، غیر از من همه مشتاق و طرفدار و پر و پا قرص آن جلسه ها شدند و یک
موضوع جدید براي بحث هاي جمعه ها پیدا کردند. ولی من انگار پاي دار می رفتم. به نظرم مسخره
بود که براي یک بیت شعر و حاشیه هاي مربوط به آن، یک ساعت و نیم، آدم مچاله یک جا بنشیند.
حرف هایی که همه با دقت گوش می کردند، براي من حرف هایی بی سر و ته بود که حوصله ام را
سر می برد و حالم را به هم می زد. به زحمت و زور و زجر فقط سه بار رفتم. فکر می کردم اگر نروم
محمد هم نمی رود، ولی این طور نشد. دلم می خواست او، بودن با من را به شنیدن آن، به نظر من
مزخرفات ترجیح بدهد. ولی این طور هم نشد. تنها با دلخوري سعی کرد راضی ام کند و آخر سر
گفت:
wWw.98iA.Com