پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:19 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣٩
آن روز هم پشت کرسی خوابم برده بود که با صداي خانم جون بیدار شدم: پاشو مادر، پاشو که
خسته شدي این قدر درس خوندي!
از لحن طعنه و شوخی خانم جون خنده ام گرفته بود، چشم هایم را نیمه باز کردم و نگاهم به محمد
افتاد.
او هم از حرف هاي خانم جون لبخند به لب داشت و به دیوار تکیه داده بود و مرا نگاه می کرد. با
دنباله حرف هاي خانم جون که می گفت مادر حالا گفتن درس بخونین دیگه نه این جور! بچه ام از
ظهر که می آد این کتاب از دستش نمی افته! خنده اي که وجودم را پر کرده بود خواب را کاملا از
سرم پراند.
در حالی که صاف می نشستم و موهایم را جمع میکردم با خنده سلام کردم. محمد همانطور که با
نگاهی مثل نگاه معلم ها به شاگردهاي تنبلشان نگاهم میکرد ، گفت:
سلام خسته نباشی.
خانم جون دوباره گفت: خسته که مادر، خودشو کشته، بیا مادر جون، بیا بنشین پیش خانم زرنگت!
یک چایی بخور، خستگی ات در بره. ببین این استراحت چه مزه اي داره که این خانم شما ازش دل
نمی کنه.
محمد در حالی که خندان کنارم می نشست به شوخی گفت: خانم جون، من که نیستم ، شما وقتی می
خواد بیاد زیر کرسی نگذارین.
wWw.98iA.Com