0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:19 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣٨
محمد قبل از این که من چیزي بگویم فوري گفت: در این که خانم شما پهلوان هستن که حرفی
نیست.
امیر یکدفعه لبخند روي لبش ماسید و در حالی که چشم غره اي غضبناك به محمد می رفت در
جواب خانم جون که با کنجکاوي فراوان می پرسید مگه شما خانم ایشان را می شناسین؟!
با طعنه و حرص گفت:نه بابا، شوخی می کنه، در مقایسه با زن این معلومه، بقیه پهلوونن دیگه.
بعد هم فوري از اتاق بیرون رفت و من و محمد را با خنده اي از ته دل و خانم جون را با نگاهی
مشکوك و کنجکاو باقی گذاشت.
یاد آن روزها به خیر. امیر راست می گفت، مزه آن مریضی هم براي همیشه توي ذهن من ماند.
محبت و مهر بی نهایت، شعله اي فروزان است که زمستان ، سرما، غصه، قهر، دعوا و حتی مریضی در
پرتو گرماي آن دلچسب و گوارا می شود.
چند روز بعد از بهبودي ام بود. یک روز که خسته از مدرسه برگشته بودم، کتابم را بر داشتم و رفتم
توي اتاق خانم جون. در آن بعد از ظهرهاي سرد زمستانی در حالی که آفتابی کم جان اتاق را روشن
می کرد، زیر کرسی خوابیدن عالمی داشت. زمستان ها خانم جون توي اتاقش کرسی می گذاشت و
می گفت مادر این استخوان هاي پو سیده رو هیچی مثل کرسی گرم نمی کنه. این بود که زمستان ها
اتاق خانم جون معمولا اتاق نشیمن همه می شد. من بیشتر روزها کتاب به دست می رفتم به اتاق خانم
جون که مثلا درس بخوانم ولی هنوز صفحه اول را نخوانده، خوابی شیرین چشم هایم را گرم می کرد
و معمولا این خواب چند دقیقه اي آن قدر طولانی می شد که تا آمدن محمد طول می کشید.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها