پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:19 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣٧
ببینه، می تونی بفهمی؟ ولی با این همه، چون زود قضاوت کردم، معذرت می خوام، قبول؟ آهان
راستی یادم رفت بگم لباستون بی نهایت قشنگ بود، وقتی موقع عکس انداختن آمدي توي اتاق بهتم
زد. باورم نمی شد اون خانم کوچولوي عصبانی که دیگه حتی نیم نگاهی هم حاضر نبود بهم بکنه،
خانم خوشگل خودمه.
بعد در حالی که به شوخی گونه ام را نیشگونی آهسته می گرفت، گفت: خوب خانم خانم ها ، من هم
از خستگی تنم خورده، هم دلم براي شنیدن صداي شما بی نهایت تنگ شده، هم می خوام زودتر
ببرمتون دکتر، بالاخره نمی خواهین راي دادگاه رو صادر کنین، تکلیف این بنده گناهکار معلوم
بشه؟!
دوستش داشتم چقدر؟ فقط خدا می دانست. حرف هایش دلم را به آتش می کشید و براي آغوشش
بی قرار می کرد و خوب معلوم بود که راي به قول او دادگاه چیست! و این قهر هم با پایانی خوش
شد خاطره اي عزیز براي قلب به زنجیر کشیده من. ولی سرماي سختی که خورده بودم و با تشخیص
دکتر معلوم شد آنژین است، سه روز تمام بستري ام کرد و توي آن سه روز آن قدر محمد به من
محبت و توجه کرد که صداي امیر در آمد: بابا این قدر لوسش می کنی مریض شدن به دهنش مزه
می کنه، هفته اي دو سه روز مریض می شه ها.
محمد خندید و خانم جون در جوابش گفت: ما ببینیم شما که زن گرفتی وقتی مریض شد چه کار می
کنین! به محمد آقام یاد می دیم.
امیر خندان گفت: زن من مریض بشه؟! مگه من عقلم مثل محمد کمه که زن نازك نارنجی بگیرم!
wWw.98iA.Com