0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:18 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣۶
بدون این که رویم را برگردانم گفتم: می شنوم، بفرمایین.
با لبخندي که روي صدایش اثر می گذاشت نفس عمیقی کشید و گفت: من می خوام با خودت حرف
بزنم نه موهایت!
خنده ام گرفت. در حالی که سوزش گلویم همچنان آزارام می داد گفتم: نه صورتی که باعث بشه
آدم فریاد بزنه و درو به هم بکوبه ، نبینی بهتره.
هنوز حرفم تمام نشده بود که با دست هایش مثل یک بچه، چرخاندم و وادارم کرد بنشینم، در حالی
که مثل همیشه بدون این که بخواهم از قدرتش لذت می بردم و در عین حال از درد استخوان هایم که
از تب و لرز درد می کرد ناله ام بلند شده بود نشستم.
پتو را دورم پیچیدم و گفت: تقصیر خودته، حالا مثل یک دختر خوب گوش کن. خیله خب، حق با
شماست. من اشتباه کردم. به خاطر این که زود قضاوت کردم. حالا هم معذرت می خوام. خیلی هم
معذرت می خوام، ببخشید. ولی باور کن اصلا اختیاري نبود. وقتی تو رو اون جوري دیدم، نفسم بند
اومد . اصلا نمی تونستم، یعنی هیچ وقت نمی تونم تحمل کنم تو همچین لباسی بپوشی. از تصور این
که لباست تنها اون باشه و دیگران تو رو اون طوري ببینن، اصلا نفهمیدم چه کار کردم.
با نا را حتی گفتم: دیگران کی بودن؟! همه یک مشت زن بودن به فرض که لباسم تنها...
حرفم را قطع کرد و با شگفتی گفت: منظورت از این که همه زن بودن چیه؟ مگه قرار بود، کس
دیگه اي باشه؟! این خودخواهیه، غیرته، دوست داشتن زیاد یا تعصب، هر چی که دوست داري
اسمش رو بگذار ولی اینو یادت باشه نه حالا نه هیچ زمانی، دوست ندارم کسی تو رو اون جوري
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها