0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:18 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣۵
نه مادر جون، یک کم صبر کن الان آروم می گیره. نترس سرماي سخت خورده تا صبح هم دو سه
ساعت بیشتر نمونده ، بعد هم با این لرز که نمی شه بردش بیرون.
لرز آرام آرام کم تر شد و من بی حال نفهمیدم کی خوابم برد. وقتی چشم هایم را باز کردم هوا
روشن بود و احساس می کردم گلویم از سوزش و درد به هم چسبیده . با سرفه اي دردناك نیم خیز
شدم و چشمم به چشم هاي سرخ از بی خوابی و صورت خسته محمد افتاد که با لبخندي مهربان
دستش را روي پیشانی ام می گذاشت، گفت: حالت بهتره؟ تب که داري؟ ولی مثل دیشب نیست.
برم برایت یک لیوان شیر بیارم بخور، بریم دکتر.
من که با یادآوري دیروز و دیشب ناخودآگاه اخم هایم توي هم رفته بود بدون این که جواب بدهم
دوباره سرم را روي بالش گذاشتم و رویم را به طرف پنجره کردم.
آرام صدایم زد. جواب ندادم. دوباره صدایم کرد.
خانم بد اخلاق، با شما بودم؟
با لحنی قهرآلود و صدایی گرفته گفتم: بد اخلاق منم یا اونی که بی خودي داد می زنه؟!
در حالی که می خندید گفت: این قدر ناراحتی که نمی شه صبر کنی ، بري دکتر و بیاي، حالت بهتر
بشه، بعد قهر کنی؟!
دلم برایش ضعف می رفت ولی با همان لحن قهرآلود گفتم: نخیر نمی شه.
با صدایی خسته گفت: خیله خب، پس گوش کن، روتو برگردون تا برایت بگم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها