0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:18 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣۴
تا شب که چیزیش نبود حالا اگه آدم بگه اون لباس مال این سرما نیست ناراحت می شه. صبح هم با
اون موهاي خیس از حموم دراومد و رفت بیرون، با این هوا سرما خورده.
خانم جون که از سر و صدا بیدار شده بود و آرام نزدیک می شد پرسید: چی شده مادر؟
نمی دونم خانم جون داره توي تب می سوزه.
خانم جون با لحن آرام همیشگی گفت: هول نشین مادر هیچی نیست چشمش زدن! برو فوري یک
تخم مرغ دور سرش بچرخون . یک صدقه ام بگذار زیر سرش. حالا خوبه من یکسره بهش آیه
الکرسی خوندم و فوت کردم. از کی این طوري شدي مادر؟!
محمد جاي من جواب داد: من که اومدم خواب بود، از صداي ناله اش بیدار شدم دیدم تب داره.
بعد نگران گفت: مادر ببریمش دکتر؟
خانم جون گفت: ننه، نصفه شبه توي این برف؟ حالا کو دکتر؟
مادر گفت: آره مادر، باید صبر کنیم تا صبح . فقط کمکش کن بشینه پاهاش رو بگذاریم توي آب،
تبش بیاد پایین، الان قرص هم اثر می کنه.
محمد کمکم کرد و نشستم پاهایم که توي آب سرد رفت، یکدفعه انگار آرامش به تنم برگشت، ولی
چند لحظه بعد دوباره لرزي بی امان به جانم افتاد که هیچ جوري آرام نمی شد. صداي محمد را بی
قرار و عصبی شنیدم.
مامان، لحاف رو دورش بپیچین، می برمش دکتر.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها