0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:17 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢٩
تند راه رفتن با آن کفش ها به راستی که سخت بود. در حالی که مجبور بودم به قول خانم جون
خرامان خرامان بروم که نخورم زمین، وارد اتاق شدم و فاطمه خانم در را بست. همزمان با من محمد
از در سمت ایوان وارد شد. در حالی که سرم را بالا گرفته بودم، سعی می کردم چهره اي آرام داشته
باشم. یک آن نگاهم به چشم هایش افتاد. این بار، نگاه او حیرتزده بود و نگاه من ، خشمگین. زود
سرم را پایین انداختم و در حالی که دقت می کردم پایم را توي سفره عقد نگذارم به سمت زري و
حاج آقا و محترم خانم که بالاي سفره بودند، رفتم.
سلام آقا جون، چشم شما روشن.
حاج آقا با سلامی کشیده و بلند گفت: سلام به روي ماهت بابا. هزار ماشاالله. خانم ، یک عکس هم از
من و عروسم بنداز که اگه یک عروس خوشگل توي دنیا باشه، عروس خودمه.
زري با خنده و لحنی رنجیده گفت: آقا جون پس من چی؟!
آقا جون با مهربانی گفت: تو که دخترمی بابا، من عروسم رو گفتم.
در حالی که سنگینی نگاه محمد را احساس می کردم و می کوشیدم نادیده بگیرمش تا با بی اعتنایی
تلافی کارش را کرده باشم، سرم را به انداختن عکس گرم کردم.
هنوز عکس هایم را دارم. یک عکس با آقا جون و محترم خانم در حالی که بینشان ایستاده ام و دست
هردوشان در دستم است ، یک عکس با زري در حالی که صورتمان را نزدیک هم گرفته ایم و می
خندیم و عکس بعدي محترم خانم و آقا جون، یک طرف زري ایستاده اند و من طرف دیگرش.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها