0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:16 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢٨
می دونم با لباس و آرایش می گم.
خانم جون با خنده گفت: خوب اون که بله، مادر. از قدیم گفتن سرخاب سفیداب مرا زیبا کند!
لباسشم که فقط مات موندم این کیسه مارگیري رو چطوري تنش کرده و چطور، نفسش بند نمی آد؟
حالا واجبه لباس این قدر تنگ باشه؟! خوب این همه پارچه و دوخت و زحمت ، اگه یکخورده
گشادتر باشه، چند سال می شه استفاده کرد. این الان یکخورده آب بره زیر پوستش دیگه به درد نمی
خوره.
مریم خندان گفت: عوضش این جوري هیکلش ظریف شده!
خانم جون با نگاهی ناباورانه از بالاي عینک نگاهی به لباس و بعد مریم کرد و گفت: یعنی اگر دو
انگشت گشادتر بود، دیگه هیکلش ظریف نبود؟ لا اله الاالله ، چه حرف ها که ما توي این روزگار
نشنیدیم.
حوصله شنیدن هر چیزي را که مربوط به آن لباس بود ، نداشتم.
انگار چیزي به دلم نیش می زد. از جایم بلند شدم و دوباره سرم را به پذیرایی گرم کردم.
فاطمه خانم صدا زد: مهناز جون بیا عکس بنداز.
هروقت آقاي داماد رفتن می آم.
رفتن که محرم ها عکس بندازن، زود باش.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها