0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:15 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢۵
چقدر با زري آشناي من فرق داشت. چه رمزي توي ازدواج نهفته است که حتی قبل از شروع زندگی،
در حالت هاي آدم ها تاثیر می گذارد؟
چند لحظه، غصه ام را فراموش کردم و شادي وجودم را پرکرد.
چشم هایمان به هم افتاد، من غرق تحسین او بودم و او محو تماشاي من. با وقاري که از زري کمتر
دیده بودم با سراشاره کرد که نزدیکش بروم و بعد با نگاهی پراز مهر و تحسین گفت: مهناز چی
شدي!
دلم نمی خواست بشنوم، گفتم: از خودت خبر نداري. باورم نمی شد این قدر خوشگل بشی.
توي گوشم گفت: غلط کردي، باورت نشه! من از اول خوشگل بودم تو خنگی که نمی فهمیدي!
خنده اي از ته دل وجود هردومان را پر کرد. صدا زدند که داماد وارد می شود، می خواستند خطبه
عقد را بخوانند و من با عجله از اتاق بیرون رفتم.
چشمم به خانم جون و مادرم افتاد. مادر با رنجیدگی گفت: دیگه انگار نه انگار که مادر داري ، یک
سراغ نگیري ببینی ما کجاییم ها؟
صورتش را بوسیدم و گفتم: به خدا خودم هم الان اومدم.
بعد در حالی که از نگاه شیطان خانم جون که از بالاي عینک به من خیره شده بود، خنده ام می
گرفت به پذیرایی از مهمان ها مشغول شدم. باید کاري می کردم تا حواسم پرت شود و غمی که دلم
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها