پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:15 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢٣
دوباره دهانش را باز کرد، ولی انگار خودش هم می ترسید نتواند جلوي عصبانیتش را بگیرد. رویش
را برگرداند ، در اتاق را محکم به هم زد و رفت.
چه شده بود؟ مگر لباسم چه عیبی داشت؟ چرا سلیقه او با همه و با خود من آن قدر فرق داشت؟ چرا
همیشه عکس العملش بر خلاف انتظارم بود؟ جاي شوق و اشتیاقم را غصه اي توام با انزجار گرفت.
انزجار از خودم از لباسم و از همه انتظار و اشتیاقی که براي دیدن او و عکس العملش داشتم. دندان
هایم را از ناراحتی به هم فشار می دادم تا جلوي اشک هایی را که به چشمم هجوم می آورد، بگیرم.
رویم را برگرداندم و چشمم به خودم توي آینه افتاد و یک آن با حیرت فهمیدم فریادش براي چه
بوده! هنوز کتم را نپوشیده بودم. و حتما او فکر کرده بود لباسم من تنها همان است و می خواهم با
آن سینه و سرشانه برهنه بیرون بروم.
سرم را بالا گرفتم که اشکم سرازیر نشود. از لباسم و از خودم بدم آمده بود. کاش می توانستم برگردم
خانه خودمان. براي چند لحظه دلم خواست هیچکس، حتی محمد را هم دیگر نبینم. بد جور توي ذوقم
خورده بود، حس بدي داشتم ، احساس آدم هاي ابلهی که به خاطر هیچ و پوچ هیجانی بی نهایت دارند
و دست آخر به تمسخر گرفته می شوند.
می توانست لا اقل از من سوال کند. حتی اگر لباسم فقط همین هم بود چه حقی داشت این جوري لگد
مالم کند؟ وجودم را غصه و خشم با هم گرفته بود. حس آدم هاي سیلی خورده اي که حقارت تحمل
سیلی از پا در می آوردشان، نه درد آن. توي گرداب رنجی که برایم ناشناخته بود دست و پا می زدم.
تا حالا محمد را آن طور خشمگین و با آن لحن کوبنده و از همه بد تر رو گردان از خودم ندیده
wWw.98iA.Com