0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:14 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢٢
فصل سیزدهم
آن روز محمد مرا به آرایشگاه رساند و گفت که ممکن است براي برگشتن خودش نتواند دنبالم بیاید
و من باز بیشتر خوشحال شدم. این طوري وقتی کاملا آماده می شدم مرا می دید!
با امیر برگشتم خانه، فقط توي دلم خدا خدا می کردم که محمد هنوز لباسهایش را نپوشیده باشد. وقتی
چشمم به کت و شلوارش که هنوز روي تخت بود افتاد خیالم راحت شد. با عجله لباس و کفش هایم
را پوشیدم، دست هایم به گوشم بود و داشتم با گوشواره کلنجار می رفتم که در اتاق به ضرب باز شد
و مرا از جا پراند.
برگشتم، محمد بود. من که هنوز دست هایم به گوشم بود با شوق و خوشحالی سلام کردم وبا هیجان
منتظر عکس العمل او شدم. ولی محمد، مثل برق گرفته ها ، همان طور که دستش به دستگیره بود
خیره خیره، مثل کسانی که سخت جا خورده اند ، نگاهم می کرد. بعد از چند لحظه یکدفعه
برافروخته و عصبانی و با نگاهی خشمگین و صدایی بلند تقریبا فریاد زد:
این چیه پوشیدي؟ این جوري می خواي بري بیرون؟ این لباسیه که دو هفته س داري ازش تعریف
می کنی؟!
گیج و درمانده شدم اصلا سردر نمی آوردم که منظورش چیست. همان طور دست هایم به گوشم بود.
بهت زده و بی حرکت مانده بودم. صدایش آن قدر بلند و لحنش آن قدر تند بود که با هر کلمه انگار
سیلی محکمی به صورتم می خورد. احساس می کردم گونه هایم آتش گرفته و می سوزد. خشمی که
از چشم هایش شعله می کشید آن قدر سوزان بود که جرئت حرف زدن را از من گرفته بود. او هم
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها