پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:14 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢٠
روزي که براي پرو لباس رفتم چقدر راضی بودم. تا آن روز چنین لباسی نداشتم. یک لباس دکولته
تنگ و چسبان بود که دامنی کوتاه تا بالاي زانو داشت و رویش یک کت نیم تنه کوتاه با آستین
هاي شمشیري و یقه ایستاده به رنگ مشکی.
زري که خودش هم داشت لباسش را به کمک اکرم خانم می پوشید، ذوق زده گفت: مهناز، چقدر
بهت می آد. چقدر قشنگ شدي، فقط خدا کنه محمد ایراد نگیره و بگذار ه بپوشی.
با تعجب گفتم: چرا نگذاره همه زن هستن دیگه.
اما ته دلم کمی شور می زد . یعنی ممکن بود به خاطر سینه باز و کوتاهی اش ایراد بگیره؟ولی خیلی
زود حواسم جمع لباس زري شد و موضوع را فراموش کردم. زري بدون آرایش هم توي لباس عروس
خیلی زیباتراز قبل شده بود. خلاصه آن روز هردو مان غرق شادي بودیم و مرتب از اکرم خانم تشکر
می کردیم. روز بعد هم همراه مادر و مریم براي خرید کفش رفتم و براي اولین بار، کفش پاشنه
بلندي که به سختی می توانستم با آن راه بروم خریدم. همه این کارها را دور از چشم محمد می کردم
و هروقت می پرسید: مهناز، بالاخره لباس تو چی شد؟
می گفتم: صبر کن، روز عقد چی شده. بالاخره روز عقد زري رسید.
اواخر بهمن ماه بود و برف ریز و سنگینی که از شب قبل می آمد هوا را خیلی سرد کرده بود. قرار
بود خانه ما مجلس مردانه باشد و من مجبور بودم لباس ها و وسایلم را بگذارم خانه حاج آقا. چون
وقتی از آرایشگاه برمی گشتم مسلما خانه شلوغ بود و نمی توانستم به خانه خودمان بروم. لباس هایم
را توي اتاق محمد گذاشتم و رویش را پوشاندم که اگر زودتر از من آمد ، لباس و کفشم را نبیند.
wWw.98iA.Com