پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:08 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١٨
محمد نیم خیز شد که دنبالم کند، در را بستم و فرار کردم. من شاخه ترد پیچکی بودم که آویخته به
وجود محمد شکل می گرفت و لذت این آویختن با سرشتم قرین می شد. غافل از این که زندگی
پیچک وقتی به چیزي آویخت ، جداي آن امکان پذیر نیست و اصلا حیات پیچک یعنی آویختن!!
روز خواستگاري زري رسید. خانواده اي محترم و متدین و فهمیده بودند که به گفته خودشان مهم
ترین ملاکشان براي همسر پسرشان، شرافت و انسانیت بود. آن روز داماد ، که اسمش مسعود بود ،با
مادر و دو تا از خواهرهایش براي خواستگاري آمده بود. مادرش زنی خوشرو بود و خواهر بزرگش
بر خلاف کوچکتر زنی سرو زبان دار و شوخ. خود مسعود هم پسري بود قد بلند با قیافه اي معمولی
که در نظر اول ، خیلی کم رو به چشم می آمد، ولی وقتی شروع به صحبت می کرد طرز صحبت
سنجیده و با وقارش به سرعت باعث می شد آدم با احترام به او نگاه کند.
آن ها با صداقت تمام گفتند که مسعود یک زندگی دانشجویی دارد و چون در رشته پزشکی تحصیل
می کند حداقل تا هشت و نه سال دیگر به ایران برنمی گردد و در طول تحصیلاتش ممکن است
زندگی چندان راحتی نداشته باشد و مسعود، تنها به دلیل تدین تصمیم به ازدواج گرفته است و
سازگاري و همراهی مهمترین خواسته اي است که از همسرش دارد.
شخصیت خانواده و خود مسعود آن قدر دلنشین بود که راه را بر مخالفت و انتقاد بست و زري تقریبا
از همان جلسه اول، دلباخته شد و چون مسعود کم تر از دو ماه براي رفتن وقت داشت، کارهاي
ازدواج آن ها هم درست مثل من و محمد سریع انجام شد و قرار عقد را گذاشتند. همان روزها بود که
wWw.98iA.Com