0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:07 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١٧
این سن و با دختري همسن تو ازدواج کنم. زري هنوز خیلی وقت داره، اگه درسش رو تموم کنه بعد
ازدواج کنه، خیلی بهتره.
در حالی که وانمود می کردم بهم بر خورده گفتم: جنابعالی هم اجبار نداشتی با من و توي این سن
ازدواج کنی.
رویم را برگرداندم . سعی کرد صورتم را به طرف خودش برگرداند و گفت: خود بد جنست می دونی
که اجبار داشتم.
با حالت قهرآلود پرسیدم: می شه بفرمایین چه اجباري؟!
هنوز چانه ام را با دستش نگه داشته بود توي چشمانم خیره شد و گفت: تو نمی دونی؟!
چرا من در هیچ حالتی طاقت نگاه هاي مستقیم محمد را نداشتم ، نمی دانم، انگار بند دلم پاره شود، دلم
هري فرو ریخت و احساس کردم چیزي نمانده چشم هایم غرق اشک شود. دلم تاب نمی آورد . سرم
را پایین انداختم و ته دلم فکر کردم خدا را شکر که مجبور شدي!
محمد دوباره پرسید: جواب منو ندادي؟
با حالت قهر از جایم بلند شدم به سمت در رفتم و رویم را برگردانم و جدي گفتم: با این که علت
اجبارت را نمی دونم... مکث کردم، دیگر در را باز کرده و تقریبا بیرون از اتاق بودم، چند لحظه به
محمد خیره شدم که منتظر بود و جدي نگاهم می کرد و فکر می کرد واقعا قهر کرده ام و ناراحتم.
بعد مثل بچه هاي تخس با صداي بلند و خنده گفتم: ولی خدا را شکر که مجبور شدي!!!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها