0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:07 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١۵
فصل دوازدهم
فرداي آن روز ،وقتی زري با آب و تاب از مهمانی روز قبل می گفت، ته دلم اصلا حس نکردم که
دلم از نرفتن می سوزد، تازه از این که پیش محمد مانده بودم بینهایت راضی هم بودم.
آن مهمانی به زري هم خیلی خوش گذشته بود و هم برایش سرنوشت ساز بود . چون چند روز بعد از
طرف عمه پیغام دادند که یکی از هسایه هایشان می خواهند براي خواستگاري زري بیایند. خواستگار
پسر یکی یکدانه خانواده اي متدین و خوشنام بود که در رشته پزشکی در انگلیس تحصیل می کرد.
قرار خواستگاري که گذاشته شد هرچه من و زري ذوق می کردیم محمد بی میل و مردد بود و محترم
خانم دلشوره داشت.
وقتی علت تردیدش را پرسیدم خیلی راحت گفت: زري سنش کمه.
با تعجب و حیرت در حالی که فکر می کردم زري همسن من است ، فقط طلبکارانه نگاهش کردم و
چیزي نگفتم.
با خنده گفت: می دونم! می دونم! دردسر همینه دیگه الان اگه من این حرفو بزنم همه همین فکر رو
می کنن.
مطمئن نبودم فکرم را درست حدس زده یا نه؟ مردد پرسیدم: چه فکري؟!
همین که فکر می کنی زري همسن توست! مگه طلبکاریت به خاطر همین نبود؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها