0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:06 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١١
یادم است ، آن شب هوا خیلی سرد بود. برف ریزي می بارید و من خوشحال از این که فردا مدرسه
ندارم ، قبل از خواب ، پشت پنجره اتاقم ایستاده بودم و حیاط را که پوشیده از برف می شد نگاه می
کردم . منتظر محمد بودم که رفته بود خانه شان سري بزند . وقتی آمد او هم بی صدا کنارم ایستاد ،
در حالی که دستش را دور شانه ام حلقه می کرد ، بازویم را گرفت و ساکت به حیاط خیره شد .
چند دقیقه که گذشت پرسید : مهناز ، یادته اون هفته بهت گفتم یک دلیل رو باید همون روز بهت
بگم ؟!
برگشتم و پرسان توي چشم هایش نگاه کردم تا ببینم منظورش چیست باز قصد شوخی داره یا نه.
از نگاه کنجکاو و مرددم خنده اش گرفت . خم شد پیشانی ام را بوسید و گفت : وقتی چشم هات این
جوري کمین می کنن مچمو بگیرن ، نمی دونی چقدر صورتت دوست داشتنی می شه . نترس نمی
خوام سر به سرت بگذارم . فقط می خواستم بگم ، دلیلش این بود که دوست داشتم روز تولدت پیش
خودم باشی این حق رو نداشتم ؟!
دستش را به طرف من که هنوز با تردید نگاهش می کردم دراز کرد و گفت: حالا اینم براي تشکر
هم از این که به خاطر من مهمونی نرفتی هم به خاطر درس هایت که خوب خوندي و از همه مهم تر
براي این که خانم خوشگل من ، هفده ساله شده.
مبهوت نگاهش می کردم. بعضی وقت ها دوست نداشتم بگویم ، دلم می خواست فریاد بزنم که ،
دوستش دارم . وجودم غرق مهر بود و حق شناسی . با عجله در جعبه کوچکی را که توي دستم
گذاشته بود باز کردم. داخلش یک گردنبند با زنجیر بلند نقره اي رنگ بود. یک قلب که از دو طرف
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها