0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:06 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١٠
آن قدر ذوق زده و خوشحال شده بودم که فقط با یک دنیا عشق و تشکر نگاهش می کردم و کلامی
که بتوانم تشکر کنم پیدا نمی کردم.
خانم جون در حالی که مرتب می گفت : مبارکه ، مبارکه . ایشاالله صد سال دیگه هر دو تون عمر با
عزت بکنین. اضافه کرد آفرین به این شوهر . و بعد رو به من پرسید : راستی مادر به سلامتی چند
سالت شد؟!
امیر مهلت نداد و فوري گفت : هفده سال خانم جون ، سه سال دیگه باید به حالش گریست!
خانم جون گفت: لااله الا الله ، اون مثال مال قدیم ها بود بچه جون. اونم واسه دخترهایی که تا اون
سن ، شوهر نداشتن ، این که دیگه شوهر داره!
امیر خندان با چشم هایی سرشار از شیطنت گفت: پس باید دعایش رو به جون محمد کنیم که خدا زد
پس کله اش و اومد مهناز رو گرفت و ما را از گریه نجات داد.
همین که براق شدم جوابش را بدهم مادر میانه را گرفت و با شوخی و خنده هاي همه قضیه فیصله
پیدا کرد.
چقدر غروب آن روز احساس شادي و غرور می کردم. در کنار خانواده مهربانم و در حالی که دلم
به عشق محمد و وجودش در کنارم گرم بود ، براي اولین بار تولدم را جشن گرفته بودم. شوخی هاي
امیر و خوشحالی همه ، شادي را چند برابر می کرد. این اولین جشن تولدم بود که براي همیشه در
ذهنم به خاطره اي شیرین و ماندگار تبدیل شد.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها