0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:04 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠٩
خانم جون در حالی که سرش را با تاسف تکان می داد و از بالاي عینکش نگاهم می کرد ، گفت :
خوش به حال شوهرت ! مادر این قدر راحت نگو بلد نیستم ، کار نشد نداره ، پاشو یک سوزن بگیر
دستت یاد می گیري. خواستم جوابی بدهم که صداي امیر که مثل همیشه خندان و با هیاهو وارد شده
بود نجاتم داد. امیر اول خم شد مادر را بوسید و بعد یکراست آمد سراغ خان جون و همان طور که
زیر کرسی می نشست سر خانم جون را هم بوسید.
خانم جون با لبخندي پر مهر مفاتیح را بست و گفت: دیگه فایده نداره ، شیطون اومد.
مادر جون ، شیطون که بغل دستت نشسته بود ، تازه خبر نداري امروز تولدش هم هست.
من که داشتم براي استقبال از محمد بیرون از در می رفتم هاج و واج به طرف امیر برگشتم که ببینم
منظورش به من است یا نه ، که محکم با محمد که دستش یک جعبه بزرگ شیرینی بود و رویش
یک دسته گل خیلی قشنگ پر از گل هاي رز مریم ، برخورد کردم.
محمد با سلامی بلند به مادر و خانم جون که با تحسین و پرسش نگاهش می کردند رو به امیر کرد و
با خنده گفت: شد تو یک حرف نیم ساعت توي دهنت بمونه؟
امیر قاه قاه خندید و گفت : حالا منم که نمی گفتم از این ها که دستته ، نمی فهمید ؟!
توي خانواده ما گرفتن جشن تولد مرسوم نبود. همیشه بزرگ شدنم را با بالاتر رفتن سال هاي درسی
ام حساب می کردم . براي همین این که محمد روز تولدم را بداند ، یادش باشد و برایم جشن بگیرد
خارج از انتظار بود ، نه تنها براي من ، براي همه .
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها