0

اخلاص شهدا

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12866
محل سکونت : قم

اخلاص شهدا
پنج شنبه 23 دی 1389  9:36 AM

شهدا

درس (2)

شهید «شریفی» ارتشی بی آلایشی بود که با تمام  وجود به بسیج عشق می ورزید. او مرخصی های خود را جمع می کرد و به صورت بسیجی از تبریز داوطلبانه به جبهه می آمد. در چنّانه دوش به دوش بچه ها سنگر می ساخت. به او گفتیم: «دیگر بس است، ما را خجالت ندهید!» او در حالی که خیس عرق بود، می گفت: «اگر منفعت مرا می خواهید این حرف ها را نزنید، چون همین عرق هایی که بر پیشانی من نشسته اند، پیش خدا خیلی ارزش دارند!»

بعدها در درگیری سختی که در تصرف تپه ی نهم با عراقی ها روی داد، در زیر غرش بی امان رگبارها، پیکر مقدس سه شهید در صحنه ی درگیری دیده می شد که یکی از آنها ارتشی بسیجی «شریفی» بود.

حسن دوستی – تیپ 83 / ص 57.

***

زمانی که در فاو بودیم، «مصطفی» نیمه های شب از خواب بر می خاست و به سراغ دوستان نزدیک خود می رفت تک تک آنها را صدا می کرد و می گفت: «فلانی بلند شو با خداوند راز و نیاز کن. فردای قیامت همه ی ما گرفتاریم و محتاج یک عمل صالح!» و لحظاتی بعد وجود پاکش غرق عبادت الهی بود.

روزی یکی از مسؤولین خواست او را در جریان اضافه حقوقش که به دلیل مسؤولیت جدیدش در قرارگاه رمضان به او داده بودند، قرار بدهد. پاسخ داد: «نه! من این اضافه حقوق را نمی خواهم. من از خدا می ترسم از اینکه لایق این حقوق نباشم!» او حتی گاهی، بخشی از حقوق خود را به جهاد باز می گردانید.

 یکی ازهمرزمان شهید «مصطفی یوسفی» - ره یافتگان / ص 132.

***

سردار شهید «محمد بروجردی» همواره از مصاحبه های مطبوعاتی و دوربین و تلویزیون گریزان بود. همیشه می گفت: «از من فیلمبرداری نکنید، بروید از این بچه هایی که می جنگند، فیلمبرداری کنید.»

یک بار به هنگام پاکسازی محور بانه – سردشت، زمانی که به سردشت رسیدیم، یکی از برادران فیلمبرار، دوربین خود را به طرف محمد گرفت و از او فیلم برداشت. محمد با نهایت ادب نزد وی رفت و آن قطعه فیلمی را که مربوط به خودش بود پس گرفت و آن را از بین برد.

یکی از همرزمان سردار شهید «محممد بروجردی» - فرمانده من / ص 82.

***

«سید» در همه کارهای خود نیت اخلاص می کرد. اخلاص از خصوصیات بارز او بود. یک بار برای تعمیر سدی از جبهه ی خوزستان سه روز پی در پی – به جز ساعتی که برای نماز و غذا از آب بیرون می آمد – تا سینه در آب بود و کار می کرد. روز سوم که بدنش پر از تاول شد، مجبور شد از آب بیرون بیاید.

سید پاداش تلاش و اخلاص خود را در سی ام فروردین 1360 از خدا گرفت و از «سوسنگرد» به بهشت بار یافت.

یکی از همرزمان سردار جهادگر، شهید «سید محمد شهشانی» - ره یافتگان / ص 87.

***

هر وقت برای شهید «محمد بروجردی» تعریف می کردند بعضی از بچه ها از شما انتقاد می کنند و می گویند «بروجردی» این طور آدمی است، اصلاً به روی خودش نمی آورد و همه ی حرفهایی که درباره او زده می شد را نشنیده می گرفت. اگر احیاناً از شنیدن مسائلی که در رابطه با او مطرح شده بود ناراحت می شد، در نهایت می گفت: «خدایا ما را ببخش!» ما ابتدا فکر می کردی چون در غیاب او صحبت کرده ایم، ناراحت شده است. اما او با نگاه جذاب و نافذ و با لحن مهربانش می گفت: «من از این ناراحتم که چرا اشخاصی که این قدر خوب هستند، به خاطر من که آدم بی ارزش و ناچیزی هستم غیبت و گناه می کنند!»

او فرمانده قرارگاه حمزه در کردستان بود.

یکی از همرزمان سردار شهید «محمد برودجردی» – فرمانده من / ص 81.

***

یک بار با «محسن» عازم جبهه ی غرب بودیم. نزدیک غروب به یکی از شهرهای کوچک جنگی رسیدیم. محسن از من خواست به اتفاق او از بعضی از دوستانش در آن شهر دیداری داشته باشیم. ساعت ورود ما به شهر مصادف با تعطیلی کلاس درس مدارس بود و دانش آموزان به خانه می رفتند. همین که چشم آنها به محسن افتاد، پروانه وار به دور ماشین ما حلقه زدند، تا جایی که محسن ناچار شد پیاده شود و به میان آنها برود. وقتی با تعجب علت آشنایی و اظهار محبت بچه ها را نسبت به او سؤال کردم، معلوم شد زمانی که در شهرهای جنگ زده خدمت می کرده، با این بچه ها آشنا شده است.

یک بار هم وقتی که ترکش به کتف او اصابت کرده و به شدت آسیب دیده بود، برای عیادتش به بیمارستان رفتم. پرسیدم چی شده؟ لبخندی زد و با لحنی آرام گفت «اصلاً نمی دانم چرا مرا به اینجا آورده اند و بیخودی بستری کرده اند!»

اجرا این خلوص را محسن در آخرین روز سال 1362 از خدا گرفت و با چشمانی که با بمب شیمیایی نابینا شده بود، به وجه الله نگریست.

یکی از همرزمان شهید «محسن الشریف» - ره یافتگان / ص 174.

***

سرلشکر خلبان شهید «عباس بابایی» فرمانده قرارگاه عملیاتی رعد نیروی هوایی، در جبهه ها به صورت ناشناس حرکت می کرد. اغلب اوقات شبانه به مواضع پدافندی سرکشی می کرد. حتی اتفاق افتاده بود که تا چهار ساعت در نگهبانی یکی از مواضع پدافندی در انتظار مانده بود، چون خودش را معرفی نکرده بود! تا بالاخره موفق می شود وارد شود و از اوضاع و کمبودهای پرسنل مطلع شود.

یک بار که همراه او پس از چهار، پنج ساعت رانندگی به یکی از مواضع شناسایی در غرب رسیدیم، اصرار داشت خودمان را معرفی نکنیم. سه ساعت به انتظار ماندیم و بالاخره هم اجازه ورود پیدا نکردیم. ایشان عقیده داشت در همین سه ساعت انتظار توانسته به بهترین صورت مسائل و مشکلات را دریابد.

kb9j_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها