0

دو حکایت آموزنده

 
hojatpoor
hojatpoor
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 661
محل سکونت : اصفهان

دو حکایت آموزنده
چهارشنبه 22 مهر 1388  6:26 PM

روزی دو برادر عاشق دختری زیبا شدند وقصد ازدواج با وی کردند. اما هیچکدام به نفع دیگری کنار نرفت پس قضاوت به  حاکم شهر  سپردند. حاکم گفت: آیا دلیل عشق شما به این دختر فقط زیبایی وی است؟ هر دو جواب دادند: آری! پس حاکم امر کرد که هر کس امشب به فلان طویله برود و تا صبح فضولات بیشتری بخورد می تواند با دختر ازدواج کند! شب دو برادر به خوردن فضولات مشغول  شدند اما یکی از آنها زود دست از خوردن کشید و آن یکی همچنان به خوردن ادامه داد تا اینکه صبح شد! صبح خوشحال پیش حاکم رفت! حاکم گفت: تو شایسته ازدواج با این دختر هستی و می توانی با وی ازدواج کنی! جوان خوشحال شد و گفت: اما  چرا از من خواستید تا برای اینکه بتوانم با آن دختر ازدواج کنم تا صبح فضولات را بخورم؟ حاکم گفت: چون کسی که فقط بخاطر زیبایی دختری به وی دل می بنند و قصد ازدواج با وی می کند معلوم است عقل درستی ندارد و من می خواستم امتحان کنم کدامیک از شما  کم عقل ترید و برای این ازدواج شایسته تر! پس آن برادر ناراحت شد و از ازدواج با آن دختر پشیمان گشت! برادر دیگر از فرصت استفاده کرد و با آن دختر ازدواج کرد! برادر فضله خورده ناراحت دوباره پیش حاکم رفت و گفت: که برادرم از انصراف من سو استفاده کرد و با آن دختر ازدواج کرد! حاکم گفت: من درباره آن دختر تحقیق کردم و فهمیدم که علاوه بر زیبایی از فهم و کمالات هم برخوردار است و آنکه عاقل تر بود با وی ازدواج کرد!!!





روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي .
-
اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري !
-
دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي .
-
و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني .
پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد :
-
اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد .
-
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهنرين خوابگاه جهان است .
-
و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها