0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  11:07 PM

فصل بیست و هشتم-2
ساعت هفت بود که به خانه رفتم اردلان برایم هدیه ای گرفته بود خواستم کادویش را باز کنم که گفت:
- نه بده خودم بازش کنم.
جعبه را به طرفش گرفتم اردلان کادو را باز کرد از داخل جعبه انگشتری بیرون آورد و به انگشتم کرد و گفت:
- امیدوارم خوشت بیاد.
- مرسی اردلان ،خیلی قشنگه.
- خواهش می کنم.
- اردلان تو واقعا خوشحالی یا به خاطر من خودتو خوشحال نشون می دی؟
- باور کن از امروز یه احساس دیگه پیدا کردم .از این که می خوای برای من یه بچه ناز به دنیا بیاری ازت ممنونم.
لبخندی زدم و گفتم:
- اردلان،منم از تو ممنونم که به قولت وفا کردی.
- مطمئن باش دیگه هیچ وقت زیر قولم نمی زنم دلم می خواد از این به بعد یه شوهر خوب برای تو و یه پدر نمونه برای فرزندم باشم.
اردلان صبحا قبل ازاینکه از خانه برود به من سفارش می کرد مراقب خودم باشم .چهار ماهه بودم و هنوز زیاد مشخص نبود که باردارم.ولی کم کم داشت نمایان می شد ،می دانستم اردلان از هیکل زن های حامله خوشش نمی آید.برای همین سفارش چهار دست لباس داده بودم که بالا تنه اش دکلته بود و دامنش با فنر هایی که از زیر می خورد کاملا باز می شد به طوری که دیگر بزرگی شکمم نمایان نبود.یک ماهی طول کشید تا لباسها آماده شدند وقتی لباسها را از خیاطی آوردم یکی از آنها را انتخاب کردم و قبل از اینکه اردلان به خانه بیاید آن را پوشیدم و آرایش ملایمی کردم به خود نگاه کردم اصلا مشخص نبود که باردارم.
اردلان که به خانه آمد کلی از لباسم تعریف کرد و در آخر گفت:
- دیگه مشخص نیست حامله ای.
- خب برای همین اینا رو سفارش دادم.می دونستم تو از هیکلم ناراضی هستی.
- از بس هیکل تو روی فرمه حالا که یه کم شکمت بزرگ شده تو چشم می زنه ولی از این که این قدر به فکر منی ممنون .
بالاخره دوران بارداری ام با تمام سختی ها و مشکلاتش رو به اتمام بود .دکتر تاریخ سزارین را برای هفته آینده تعیین کرده بود .با کمک اردلان اتاق کودکمان را تزیین کرده بودیم .سه ماه قبل سولماز دختر خوشگل و مامانی به دنیا آورده بود که نامش را سوگل گذاشته بودند،سوگل مثل عروسک بود.
این روزهای آخر من خیلی عصبی بودم .مدام دلشوره داشتم که نکند برای بچه اتفاقی بیفتد .البته سولماز می گفت((طبیعیه و منم همین حالات رو داشتم .))ولی دست خودم نبود.یک بار فکر می کردم برای بچه اتفاقی می افتد ،یک بار هم فکر می کردم برای خودم اتفاقی می افتد.
شب آخری که فردایش می خواستم به بیمارستان بروم ،خیلی دلواپس بودم ،هنگامی که می خواستم بخوابم کمرم به شدت درد می کرد و بی تاب شده بودم به اردلان گفتم:یه قولی به من می دی؟
- آره ،تو جون بخواه.
- اگه برای من اتفاقی افتاد مواظب بچه مون باش.
در حالیکه انگشتش را به علامت سکوت روی لبهایم گذاشته بود ،گفت: دیگه نمی خوام از این حرفها بشنوم اولا تو صحیح و سالم برمی گردی،ثانیا اگه خدای نکرده برای تو اتفاقی افتاد منم پشت سرت میام.من دنیا رو بدون تو نمی خوام.
از یک طرف برای این که قول نداده بود ناراحت بودم و از طرف دیکر از این که این قدر به من علاقه داشت غرق شادی شدم.گونه اش را بوسیدم و فهمیدم که گریه کرده با تعجب گفتم:
- اردلان تو برای چی گریه می کردی؟
- از دست تو با این حرفایی که می زنی،من اصلا نمی تونم یه لحظه زندگی رو بدون وجود تو تصور کنم چه برسه که برات بچه داری ام بکنم،گور پدر بچه تو،اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی پا می شم خودمو از این پنجره پرت می کنم پایین!
- باشه،عصبانی نشو شب بخیر.
- شب بخیر عزیزم خوب بخوابی.
فردا صبح به بیمارستان رفتم برای ساعت یک به اتاق عمل رفتم بعد از اینکه ماده بیهوشی را تزریق کردند دیگر هیچ چیز نفهمیدم .
نمی دانم چه موقع به هوش آمدم البته نه به طور کامل،فقط چیزهایی می فهمیدم.تمام شکمم در می کرد ،صدای داد و فریاد خودم را می شنیدم زبانم سنگین شده بود به طوری که نمی توانستم حرف بزنم.
صدایی را شنیدم که گفت:
- این قدر تقلا نکن بخیه هات پاره می شه.
دستی را که موهایم را نوازش می کرد گرفتم و گفتم:
- اردلان.
صدای پدر را شنیدم که می گفت:
- رفته دنبال دکترت الان برمی گرده بابایی.
صدای اطرافیان را که حرف می زدند می شنیدم ولی توان حرف زدن نداشتم.
بعد از چند دقیقه ای دیگر صدایی نمی شنیدم،چشمهایم را باز کردم کسی داخل اتاق نبود.دوباره پلکهایم روی هم افتادند.
بعد از چند لحظه صدای اردلان را شنیدم که گفت:
- سایه،عزیزم آروم باش.دیدی بالاخره مامان شدی.
با بی حالی پرسیدم:بچه مون چیه؟
- مگه نمی دونستی یه پسر تپل مپل و خوشگل مثل خودت.
نیم ساعتی بین بی هوشی و هوشیاری دست و پا می زدم ،اردلان موهایم را نوازش می کرد و سعی داشت آرامم کند.درد شدیدی در شکمم پیچید که مجبورم کرد جیغ بلندی بکشم.
بالاخره وقتی به طور کامل به هوش آمدم اردلان را دیدم که نگرانی از قیافه اش می بارید.
- سایه تو که منو نصف جون کردی تا بالاخره به هوش اومدی.صد دفعه به خودم لعنت فرستادم .دیگه همین یکی برای هفت پشتم بسه.
با بی حالی لبخندی زدم و گفتم:
- تازه این اولشه ،من هفت تای دیگه می خوام.
- باشه،فقط این دفعه باید از روی جنازه من رد بشی.
بعد از ظهر همه به دیدنم آمدند،سولماز سوگل را با خودش آورده بود من را بوسید و گفت:
- بالاخره آقای داماد رو به دنیا آوردی؟
با تعجب گفتم:
- داماد؟
- آره دیگه،تو باید دختر منو برای پسرت بگیری.
- وا!خدا به دور از حالا برای این پسر طفل معصوم نقشه کشیدی خودم کم از دستت کشیدم حالا نوبت پسرم شده.
- من این حرفا سرم نمی شه،تازه خیلیم دلت بخواد دختر به این خوشگلی عروست بشه.
- مگه جون پسرم رو از سر راه پیدا کردم که تو هم زن عموش باشی هم مادر زنش.
اشکان گفت:
- سولماز،اگه فکرکردی سایه توی این وضع هم دست از جواب دادن برمی داره سخت در اشتباهی.آخه اینم جاری بود تو گیر آوردی؟
- من کلی نقشه کشیدم این جاری من نشه.تقصیر اردلان بود که عاشق این ورپریده شد.
و رو کرد به اردلان و گفت:
- اینم زن بود تو گرفتی؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- خودم قربون خودش و زبونش می رم.
و به من نزدیک تر شد.از این حرکاتش ،جلوی همه خجالت کشیدم،ولی اردلان عین خیالش نبود و مدام قربان صدقه ام می رفت.به عنوان همراه سه شب در بیمارستان در کنارم ماند هر قدر مامان و پروانه به او اصرار کردند که شبها به خانه برود تا یکی از آنها نزد من بمانند قبول نمی کرد و می گفت:غیر ممکنه یه شب بدون سایه توی اون خونه سر کنم.
سه روز گذشت و من به خانه آمدم.دو روز بعد اردلان به مناسبت تولد نوزادمان جشن مفصلی گرفت.من و اردلان اسم پسرمان را ساشا گذاشتیم .ساشا خیلی شبیه من بود.
بعد از سزارین دیگر احساس راحتی می کردم.ظرف یک ماه هیکلم به همان فرم سابقش برگشت.اردلان که چند ماه برای من لباس نخریده بود هر روز با لباس تازه ای به خانه می آمد.
ساشا از صبح تا شب وقت مرا می گرفت،به طوری که من وقت هیچ کار دیگه ای نداشتم.اردلان می گفت: سایه مثل اینکه تو دیگه برای من وقت نداری.کم کم داره به این پسره حسودیم می شه .دیگه نبینم جلوی من بغلش کنی ها!
- اردلان خیلی حسودی حالا دیگه به پسرتم هم حسادت می کنی؟ولی مطمئن باش من تو رو بیشتر از ساشا دوست دارم.
- اگه غیر از این بود که تا حالا گذاشته بودمش جلوی در تا گربه ها بخورنش.
- آخه دلت میاد پسر به این دسته گلی رو بدی گربه ها بخورن.
من مثل سابق و حتی بیشتر از قبل به اردلان توجه می کردم که مبادا فکرکند با آمدن بچه دیگر مثل سابق دوستش ندارم.مانند گذشته نیم ساعت قبل از اینکه به خانه بیاید آرایش می کردم و سعی می کردم ساشا را برای موقعی که اردلان به خانه می آمد بخوابانم.
زندگی بر وفق مراد بود من و اردلان با هم خوشبخت بودیم.ساشا سالم و سرحال بود ،از لحاظ مالی و عاطفی هم کمبودی نداشتیم .من فقط دعا می کردم که خدا عمر این سعادت را طولانی کند.
با وجود ساشا که این قدر رسیدگی می خواست من اصلا متوجه گذشت زمان نمی شدم فقط

یک بار به خود آمدم و دیدم تولد ساشاست یعنی یک سال به همین زودی گذشته بود...........

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها