0

رمان عشق ماندگار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389  11:04 PM

فصل بیست و هفتم-2
شب وقتی اردلان به خانه آمد یک بسته کادوپیچ دستش بود،آن را به طرفم گرفت و گفت:
- مال توئه ملوسک.دوست دارم وقتی اومدم تنت باشه .
بسته را باز کردم پیراهن دکلته کوتاهی به رنگ آبی کمرنگ برایم خریده بود.لباس را تنم کردم و کفشهای آبی ام را به پا کردم و جلوی آینه ایستادم و به خود نگاه کردم ،خیلی زیبا بود،واقعا که سلیقه اردلان حرف نداشت.
اردلان با دیدنم گفت:
- به به ،شدی یه تیکه ماه!حالا یه چرخی بزن ببینم.
چرخی زدم و نگاهش کردم.
- واقعا که این لباس برازنده اندام توئه.
و بعد از من عکس گرفت،البته این کار همیشه اردلان بود هر وقت برایم لباس جدیدی می خرید با آن لباس از من عکس می گرفت.
- اردلان چایت یخ کرد.
اردلان کنارم نشست و نگاهم کرد.
- چیه،چرا این قدر نگاهم می کنی،مشکلی پیش اومده؟
- نه ،اشکالی داره دارم به عروس خودم نگاه می کنم .
بلند شدم که گفت:
- کجا به سلامتی؟
- به سلامتی توی آشپزخانه وسایل شام رو آماده کنم.
دستم را گرفت و گفت:
- نه بمون،بعدا با هم می ریم.
و بعد از این که نگاه دقیقی به من کرد ، گفت:
- سایه از لباس خوشت اومد؟
- آره ،مرسی.
- عجب آره بی حالی گفتی.
- خیلی قشنگه .
- سایه تو از این لباس خوشت نمیاد ،درست می گم؟
- مگه فرقی ام داره؟
و سرم را پایین انداختم.
- یعنی چی،متوجه نمی شم؟
- خب هر چی تو بپسندی من باید بپوشم،مگه غیر از اینه؟
چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد و گفت:
- هر وقت خواستی با من حرف بزنی به من نگاه کن در ضمن من فقط نظرم رو گفتم.تو می تونی به نظر من اهمیتی ندی.
از بس چانه ام را محکم گرفته بود دردم آمد و گفتم:
- اردلان دردم اومد.
با خنده گفت:
- الهی،پس تو از این لباس خوشت نیومده.
- من همچین حرفی نزدم.اتفاقا خیلی هم قشنگه.
- پس قربون اون شکل ماهت برم،مشکل چیه؟
- یعنی تو نمی دونی؟
- نه،من فقط اینو می دونم که این قدر تو رو دوست دارم که دلم می خواد بهترین لباسارو بپوشی.
حوصله جرو بحث نداشتم و گفتم:
- بریم شام بخوریم؟
همانطور که روی پایش نشسته بودم بلندم کرد و به آشپزخانه بردم و روی صندلی نشاندم و گفت:
- تو بشین،من خودم همه وسایل رو آماده می کنم.
بعد از شام می خواستم در مورد بچه صحبت کنم ولی نمی دانستم چطور سر صحبت رو باز کنم که به یاد فرناز افتادم.
اردلان داشت تلویزیون تماشا می کرد،گفتم:اردلان.
- جان دلم بگو.
- امروز با فرناز صحبت می کردم،می گفت دیگه همین روزا بچه اشون به دنیا میاد.
- اتفاقا دیروز با فرزاد دیدمش،نمی دونی شکمش نیم متر جلوتر از خودش بود .
- خب سختی و زشتیش برای چند ماهه در عوض یه نی نی کوچولو به دنیا میاد شیرین و دوست داشتنی.
اردلان یکی از آن نگاههای مخصوصش را به من انداخت و گفت:توام دوست داری بچه دار بشی؟
- خب چه اشکالی داره؟
اردلان با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- سایه!
- چیه؟فکر نمی کنی موقعش شده یکی پدر صدات بزنه؟
- نه،حالا زوده عزیزم.
- پس نظر من برای تو اهمیتی نداره؟
- سایه این چه حرفیه که می زنی؟من که نمی گم بچه نمی خوام می گم الان زوده،فقط همین.تازه من اصلا دوست ندارم هیکل به این قشنگی خراب بشه.
دیگر حسابی عصبانی شده بودم ولی از آنجایی که در خانه ما بابا و مامان با هم جرو بحث نمی کردند باز خودم را کنترل کردم.فقط نمی دانستم چطوری به او خبر بدهم باردارم که عصبانی نشود.
در همین فکرها بودم که اردلان به طرف خودش کشید و گفت:
- سایه تو هنوز خودت کوچولویی،اون موقع بچه می خوای،من فکر می کردم تو دوست نداری حالا حالا ها مامان بشی.
- متاسفم.کاملا اشتباه فکرکردی،در ثانی اگر من کوچولو بودم، مامان و بابا شوهرم نمی دادن.
اشک در چشمهایم حلقه بسته بود.
- سایه تو داری برای بچه گریه می کنی؟دیدی واقعا بچه ای.
بلند شدم که بروم ولی نگذاشت و گفت:
- باشه به خاطر تو فکرام رو می کنم ولی تا هشت،نه ماه دیگه بهت قول نمی دم.
با خود فکر کردم تا هشت ماه دیگه که این بچه به دنیا میاد.سرم را تکان دادم و دوباره خواستم بروم که گفت:
- سایه یعنی تو اینقدر عجله داری؟
- آره،اردلان عجله دارم یه فکری کن.
در حالی که با حالت مخصوص خودش نگاهم می گرد گفت:
- نمی فهمم؟خب باشه برای سالگرد ازدواج،دیگه زودتر از این امکان نداره،عروس نازم.
- چرا زودتر از این امکان نداره؟
- چون دوست ندارم هنوز یکسال از ازدواجمون نگذشته یه بچه بیاد و جای منو توی قلب کوچولوی تو بگیره.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:اردلان نکنه واقعا روانی شدی آخه چطور ممکنه بچه جای تو رو بگیره؟
- سایه بیا دیگه در موردش حرف نزنیم.
- باشه هر طور تو بخوای،فقط هر وقت می گم حرف حرف خودته نگو نه.
برخاستم و به اتاق خواب رفتم تا بخوابم که اردلان گفت:
- خانمی با من قهری؟
به یاد حرف مادر جون افتادم که می گفت:اگه زن برای یه بار با شوهرش قهر کنه اونم بیخودی،ارزش خودشو از دست می ده ،روی همین حساب گفتم:
- نه.
- قربونت برم که این قدر خوبی.
حرفی نزدم.چشمهایم را بستم.
- سایه می خوای برات قصه تعریف کنم؟
- نه من که بچه نیستم.ولی اگه خودت دوست داری تعریف کن.
اردلان برایم قصه سیندرلا را تعریف کرد .اواسط قصه خوابم برد.نمی دانم چقدر خوابیده بودم که از حرارت نفسهای اردلان از خواب بیدار شدم باز از حالت طبیعی خارج شده بود.هرچه با او صحبت می کردم ،متوجه نمی شد،حتی التماس کردم و گفتم حامله ام،ولی اردلان یک کلمه از حرفهایم را درک نمی کرد.خواستم فرار کنم و به اتاق دیگری پناه ببرم ،ولی قوی تر از آن بود که بتوانم از دستش بگریزم.
با تکان های اردلان و سایه سایه گفتنش از خواب بیدار شدم ،چشمهای اردلان وحشت زده به من دوخته شده بود .وقتی که دید چشمهایم را باز کردم گفت:
- سایه خدا رو شکر زنده ای؟
- مگه قرار بود بمیرم؟چی از جونم می خوای؟خیلی از دستت ناراحتم.
- سایه چی شده؟
- از من می پرسی،تو دوباره دیشب یه احمق به تمام معنا شده بودی.
- سایه چرا متوجه نیستی این همه خون مال چیه؟
به خودم نگاه کردم تمام ملحفه به رنگ خون در آمده بود فهمیدم بچه سقط شده در حالی که گریه می کردم گفتم:
- اردلان خیلی بی شعوری،تو بچه مونو کشتی.
- کدوم بچه؟چرا به من چیزی نگفتی؟
- من دیشب بهت التماس کردم ولی تو نفهمیدی،عقلت رو از دست داده بودی.
- حالا مطمئنی سقط شده؟
- آره ،خوشحال باش.
- من واقعا متاسفم،برو حمام و زود بیا تا بریم دکتر،شاید هنوز امیدی باشه.
یک ساعت بعد در مطب دکتر بودم.اردلان منشی را راضی کرد که ما را خارج از نوبت به داخل اتاق بفرستد وقتی وضعیتم را برای دکتر تشریح کردم گفت:
- متاسفانه جنین از بین رفته.
ناامید به خانه برگشتیم،تا رسیدن به خانه حتی یک قطره اشک هم نریختم ،ولی وقتی وارد خانه شدم اشکهام جاری شدند.اردلان مدام معذرت خواهی می کرد ولی فایده ای نداشت چون آن بچه به هیچ وجه دوباره زنده نمی شد.
- سایه خواهش می کنم تو رو به خدا من طاقت دیدن اشکای تو رو ندارم،من خیلی متاسفم.
- اون بچه،بچه توام بوده،چطور ناراحت نیستی؟
- می دونم،ولی الان به خاطر تو بیشتر ناراحتم سایه بگو چیکار کنم تا منو ببخشی؟
- چه کار می تونی بکنی مگه تو به من قول نداده بودی که دیگه طرف...نری؟کی بود چند ماه پیش به من قول داد؟تو نبودی؟
- معذرت می خوام سایه،متاسفم نمی خواستم این طور بشه.حالا چه کار کنم؟
- خودتو بکش.
- هر چی تو بخوای.
و پنجره را باز کرد که بپرد.به خود آمدم و جیغی کشیدم و گفتم:
- اردلان خواهش می کنم صبر کن.
و به طرفش دویدم و دستش را گرفتم.اردلان دستش را کشید مطمئن بودم که می پرد در حالی که گریه می کردم گفتم:
- اردلان اگه واقعا منو دوست داری این کار رو نکن خواهش می کنم .
اردلان به طرفم برگشت و محکم در آغوشم گرفت و گفت:
- پس چرا پشیمون شدی؟به جون تو می پریدم.
- می دونم ،دیوونه تر از این حرفایی.
- منو می بخشی.
ترسیده بودم دلم نمی خواست در یک روز هم او و هم بچه ام را از دست بدهم از طرفی می دانستم اگر نبخشمش مطمئنا دست به کار احمقانه ای می زند.
با عجله گفتم:
- آره بخشیدمت دست به کار احمقانه ای نزنی.
- باشه،نترس عزیزم دیگه قول مردونه می دم که لب به چیزی نزنم.
- تو تا حالا چند بار به من قول دادی ولی هر بار زیر قولت زدی اصلا تو چرا...آخه چه مشکلی داری؟به من بگو.
- سایه من اصلا دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم.
با عصبانیت گفتم:نه این بار دیگه کوتاه نمی آم من باید بدونم تو چه مشکلی داری،شاید بتونم کمکت کنم .
- آخه چه طوری،چه کاری از دست تو ساخته اس جز این که توام ناراحت بشی.
- نه من این طوری ناراحتترم،خواهش می کنم بگو.
اردلان مستاصل گفت:
- سایه تو حتی ممکنه از من بدت بیاد.
- تو چه کار کردی که اینقدر می ترسی؟حرف بزن قول می دم منطقی باشم.
- سایه تو رو خدا هر چیزی از من بخواه جز حرف زدن درباره اون لعنتی.
عصبانی گفتم:
- اگه حرف نزنی مطمئن باش ترکت می کنم حالا خودت می دونی.
اردلان به چشمهایم خیره شد و وقتی دید در تصمیمم جدی هستم پای پنجره مثل آوار فرو ریخت.سیگاری روشن کردم و به دستش دادم،اردلان در حال و هوای خودش بود انگار خاطراتش را مرور می کرد .آنقدر در گذشته غرق شده بود که حتی متوجه نشد خاکستر سیگار بر شلوارش ریخت.
دعا کردم تا منطقی و خونسرد باشم.سیگارش که تمام شد گفتم:
- خب بگو،من حاضرم.
اردلان نفس عمیقی کشید و .................

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها