پاسخ به:رمان عشق ماندگار
چهارشنبه 22 دی 1389 10:51 PM
فصل بیست و یکم -2
جلوی در دانشگاه اردلان را که به انتظارم ایستاده بود دیدم،پالتوی مشکی بلندی پوشیده بود که خیلی خوش تیپش کرده بود،دخترها از جلویش رد می شدند و به سرتاپایش نگاه می کردند البته با آن تیپ و قیافه ای که اردلان داشت واقعا حق داشتند.
اردلان با دیدنم به طرفم آمد و گفت:
- به به چشممون به جمالتون روشن شد.
لبخندی زدم و گفتم:
- سلام آقای دکتر!اینجا وایسادی دل دخترهای مردمو ببری؟
- نه،من که اصلا به اینا توجهی نداشتم،منتظر تو بودم.حالا بفرمایید.
سوار ماشین شدم.اردلان گفت:
- خب چه خبر؟
- - سلامتی،تو چه خبر؟
- هیچی،شما رو که رسوندم رفتم کارخونه تا یک ساعت و نیم پیش .بعدشم اومدم دنبال سرکار عالی.
خندیدم و گفتم:
- اردلان حالا پدرت می گه این سایه نمی ذاره پسرم بیاد کارخونه.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:نه ،تازه تو باعث شدی امروز بعد از مدتها برم کارخونه.
- پس تا حالا کجا می رفتی؟
- سه ماهی بود که برام یه کاری پیش اومده بود و نمی تونستم برم.
- یعنی حالا کارت تموم شده؟
نگاهی به من انداخت و گفت:
- خدا رو شکر تموم شد.خب کجا بریم؟
- من خیلی خسته ام بریم خونه.
- منظورت خونه خودمونه؟
- نه عزیزم توجه نکردی گفتم بریم خونه ما.
- آهان همون خونه ای که بهت هدیه دادم.
- اردلان داری اذیت می کنی؟
- آهان حالا فهمیدم،منظورت خونه کرجه؟
چپ جپ نگاهش کردم.
- چیه، نکنه منظورت اینه که بریم کلاردشت؟فکر نمی کنی الان کم دیر شده باشه؟
- اردلان خونه مامان و بابام.
- پس یعنی نمی خوای با من باشی، درسته؟
- چرا دلم می خواد تو بیا خونه ما،این طوری با همیم.
- آخه من اونجا معذبم.
اخمی کردم و گفتم:
- متوجه نمی شم،یعنی چی؟
- من وقتی میام اونجا حس می کنم مزاحم بابا و مامان هستم و این چیزی نیست که من دوست داشته باشم.
- نه اصلا این طور نیست،ولی اگه دوست نداری بیای،اصرار نمی کنم.
- عزیز دلم چرا ناراحت می شی؟
- تو یه طوری حرف می زنی انگار از مامان و بابا خوشت نمیاد.
- نه اشتباه نکن.من اونا رو به اندازه مامان و بابای خودم دوست دارم.
- پس دیگه مشکلی نیست؟
- از اولشم نبود،تو بد برداشت کردی.
موقعی که به خانه رسیدیم ،با کلید در را باز کردم و گفتم،بفرمایید.
- نه تو برو و اول بگو من همراهتم بعد من میام.
- وای چرا اینقدر تعارف می کنی.
و از همانجا بلند گفتم:
- مامان من و اردلان اومدیم.
و اشاره کردم که بیاید.
- سایه فکر نمی کنی که.....
نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:
- اردلان ،اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی بیرونت می کنم!
در همین موقع مامان آمد و گفت:
- خوش اومدید.
با هم سلام کردیم.مامان جوابمان را دادو گفت:
- اردلان جان پدر و مادر خوبن؟
- ممنون،به لطف شما خوبن.
- مامان ،اردلان خیلی تعارف می کنه .بگید ما تعارفی نیستیم.
- چرا؟شما برای ما با سایه فرقی نداری،در ضمن سعید این کلید رو داده به شما بدم،شما دیگه عضوی از این خانواده هستید پس تعارف نکنید و راحت باشید.
اردلان کلید را گرفت و گفت:
- از محبت و اعتمادتون ممنون.
- خواهش می کنم،خب اگه با من کار داشتید من تو کتابخونه ام.
و رفت.
- دیدی اردلان،حالا دیگه اینقدر تعارف نکن،تو که اون موقع تعارفی نبودی حالا چرا اینقدر تغییر کردی؟
- اون موقع خودم بودم و خودم.ولی حالا دوماد این خانواده ام.باید یه کم تعارف کنم تا فکر کنن دوماد خوبی گیرشون اومده .
- پس داری نقش بازی می کنی درسته؟
- ای یه همچین چیزایی،ولی با تو یکی تعارف نداشتم و ندارم.
- خب پس بفرمایید تا خدمتتون برسم.
و به اتاقم رفتم.چند دقیقه بعد که آمدم اردلان را مشغول تماشای یکی از عکسهای خودم که به دیوار آویخته شده بود،دیدم.آرام پشت سرش رفتم و گفتم:
- اینقدر به عکس دختر مردم نگاه نکن،زشته.
خندید و گفت:
- اون موقع که هنوز دختر مردم بود نگاه کردن زشت نبود حالا که دیگه مال خودم شده،سایه اینو بده به من.
- این همه عکس رو می خوای چیکار؟
- خب دیگه دلم می خواد یکی از اینو داشته باشم.اصلا فیلمش رو بده خودماز روش ظاهر می کنم.
- فیلمش رو ندارم تازه خودم اینو به زور از شاهین گرفتم.
اخمی کردو گفت:
- برای چی از تو عکس گرفته؟
- همین طوری،اون موقع که ایران اومده بود،رفتیم خونشون از همه عکس گرفت،اینم از من گرفت.
- حتما دوباره برای خودش ظاهر کرده، آره؟
- اردلان تو ناراحت شدی؟
- یعنی نباید ناراحت می شدم؟
- نه،چون من اون موقع مجرد بودم،تازه اون پسر عموی منه.
- سایه نکنه عکس تورو زده باشه تو اتاقش.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:این عکس همراه چند تای دیگه تو هالشون زده شده اردلان.
با تعجب گفت:چند تا؟
- اونا مال بچگی هامونه اردلان.
- دیگه دست کی عکس داری؟
- دست خیلیا،ولی این دلیل نمی شه اونایی که عکس منو دارن عاشق من باشن.مثلا من کلی عکس از اشکان دارم و اونم کلی عکس از من،ولی نه من عاشق اشکانم نه اون عاشق منه.ولی در عوض عاشق یه پسر دیوونه مثل تو شدم که هنوزم عکسی ازش ندارم پس دلیل نمی شه که دوستت نداشته باشم.
خواستم برم که دستم را گرفت و گفت:
- سایه،ناراحتت کردم.
- آره ،من نمی دونم تو چرا به من شک داری؟
- نه سایه من به تو بیشتر از چشمام اعتماد دارم ولی دست خودم نیست ،یه کم حسودم.
با تمسخر گفتم:
- یه کم یا خیلی کم؟اصلا تو چرا قبل از اینکه من هسمرت بشم کلی عکس ازم داشتی هان؟
- چون تو عشق منی،حالا یه لبخند منو مهمون کن تا یه چیزی نشونت بدم.
- نمی تونم لبخند بزنم ولی می تونم اون چیزی رو که می خوای نشونم بدی نگاه کنم.
- لطف می کنی.
- چه کار کنم ؟دلم نمی آد دلت رو بشکنم.
اردلان با حالت مخصوص به خودش به من خیره شد.
- این طوری نگام نکن،یاد عروسی فرناز می افتم که دلت نمی خواست سر به تنم بمونه.
- آخه عمر من،اگه من دلم نمی خواست سر به تنت بمونه که شر کامیار و از سرت کم نمی کردم.
- دستت درد نکنه.
- ببینم کی بود می گفت:لطف شما رو هیچ وقت فراموش نمی کنم آقای امیری؟
- حالا مگه فراموش کردم؟
- پس اگه فراموش نکردی یه لبخند بزن.
لبخندی زدم و گفتم:
- بفرمائید ،سه تا لبخند دیگه بزنم بی حساب می شیم،حالا چی می خواستی نشونم بدی؟
- امان از این زبون تو.
و کیفش را در آورد و گفت:
- دیدنش چند تا شرط داره.
- می خوای از خیرش بگذریم.
کیفش را باز کردو گفت:
- نگاه کن.
یکی از عکسهای خودم بود که اشکان بی خبر گرفته بود،موقعی که داشتم آلوچه ترشی را می خوردم،به قیافه خودم خنده ام گرفت،چشم راستم از ترشی آلوچه بسته شده بود و انگشت سبابه ام در دهانم بود.
- اردلان تو چطوری اینواز اشکان گرفتی؟
- با کلی خواهش، تمنا والتماس.
- تو رو خدا اینو بده به من پاره اش کنم.
- وای سایه این جا مثل یه بچه گربه بازیگوش شدی،نازی.
- حداقل توی کیفت نذارش.
- برای چی؟اینک خیلی نازه.
- اردلان،خواهش می کنم بذار توی آلبومت.
- سایه من دوست دارم این توی کیفم باشه.مخالفت نکن عزیزم.
- اردلان.
نگاهش کردم.
- جون دلم.
- اگه منو دوست داری اینو از توی کیفت در بیار.
- قرار نشد دست بذاری روی نقطه ضعف من.
- خواهش می کنم.
- چشم،درش میارم ولی به یه شرط.
- بگو هر چی باشه قبول می کنم.
- یه دونه عکس بهم بدی تا جایگزینش کنم.
- مرسی تو خیلی خوبی.
- فقط همین.
و صورتش را جلو آورد.
- تو که قبلا وقت به من کمک می کردی به یه تشکر قانع بودی حالا نرخ کمکت رو بالا بردی؟
- خانم ما بی تقصیریم،بنزین گرون شده.
خندیدم و گفتم:
- چای که می خوری؟
- اگه تو بخوری آره.
به آشپزخانه رفتم و دو لیوان چای ریختم و آوردم و گفتم:
- بفرمائید.
- ممنون این چای خوردن داره.
- نوش جان،اردلان شام چی دوست داری درست کنم؟
- مگه غذا درست کردنم بلدی؟
- نه زیاد ولی بالاخره یه چیزایی درست می کنم آخه شام شنبه با منه.
- حالا چرا شنبه،حتما چون فرداش تعطیلی آره؟
با تعجب گفتم:
- آره ولی تو از کجا می دونستی؟
با خونسردی خاص خودش گفت:
- همین طوری، حدس زدم.
- خب نگفتی چی درست کنم؟
- هر چی تودرست کنی من دوست دارم.
- خب س رولت مرغ درست می کنم.
خواستم بلند شوم که مامان آمد و گفت:
- سایه،شام امشب با من.
- نه خودم درست می کنم،الان داشتم فکر می کردم چی درست کنم.
- نه عزیزم چون اولین باره که اردلان اینجا اومده لازم نیست تنهاش بذاری.و به آشپز خانه رفت.اردلان لبخندی زدو گفت:
- - چه مادر زن گلی دارم من.
- جدا.
و بلند شدم.اردلان دستم را گرفت و گفت:
- کجا؟
- میوه بیارم.
- من میوه نمی خوام،فقط تو رو می خوام.
- چقدر لوسی.
لبخندی زد و گفت:
- دیگه باید با این لوسی بسازی.
می خواستم جوابش را بدهم که مامان صدایم زد .بلند شدم و به آشپز خانه رفتم.با دیدن ظرف میوه گفتم:
- چرا زحمت کشیدی مامان؟اردلان گفت نمی خوام.
مامان در حالیکه می خندید گفت:
- این طوری گفته تو از کنارش تکون نخوری.
از خجالت سرم را پایین انداختم.
- خجالت برای چیه عزیزم؟
و ظرف میوه را به دستم داد و گفت:
- برو عزیزم.
بشقابی مقابل اردلان گذاشتم و گفتم:بفرمایید.
اردلان پرتقالی برداشت و گفت:مرسی.
- تو که میوه نمی خواستی؟
- اگه برنمی داشتم که ناراحت می شدی.
- اردلان خیلی زبون باز و حرافی می دونستی؟
در حالیکه می خندید گفت:
- آره می دونستم ولی تعجب می کنم.تو که اینقدر صریح حرف نمی زدی!
- مگه خودت نگفتی وقتی باهات حرف می زنم صریح باشم،نکنه پشیمون شدی؟
پرکی از پرتقالی را که پوست کنده بود به دهانم نزدیک کرد و گفت:
- باز کن.
خواستم پرتقال را از دستش بگیرم که گفت:
- نه،خودم باید توی دهنت بذارمش.
- اردلان من خوشم نمیاد.
- متاسفم،با این یکی هم باید بسازی،چون من خوشم میاد.
دهانم را که باز کردم پرتقال را که در دهانم گذاشت گفت:آهان حالا شدی یه دختر خوب.
- چون به حرف تو گوش دادم دختر خوبی شدم؟
- پس چی فکر کردی؟
و لپم را کشید.در همین موقع تلفن زنگ زد.